من يك پسرم فرزند پدر و مادرم از خاك ايرانم ، ايرانم را دوست ميدارم اسم اين پسر هست بهروز نام مستعارش هم دانيال اما اينا رو بي خيال
تنها دو چيز را دوست دارم : 1. خدا 2.خانواده ام تنها از دو چيز ميترسم : 1. خدا 2. خيانت تنها دو آرزو دارم : 1. سلامتي خانواده ام 2. رسيدن به تمام آرزوهام تنها دو چيز ندارم : 1. تعصب بی جا 2. معدل 20 تنها دو چيز كم دارم : 1. وقت 2. نظر شما تنها دو خواهش دارم : 1. منطقي و بدون تعصب فكر وعمل كنيد 2.در خبر نامه وبلاگ عضو شويد
سایت جنبش راه سبز: شبكه های
اجتماعي جنبش سبز در عزاي مرجع عاليقدر شيعه،آيت الله العظمي حسينعلي
منتظري از هواداران اين جنبش دعوت كرده اند تا پس از غروب آفتاب با حضور در
ميدان محسني مراسم سوگواري برگزار كنند. پيشنهاد برگزاري مراسم سوگواري
آيت الله العظمي منتظري در ميدان محسني از ساعاتي پيش در شبكه هاي اجتماعي
جنبش سبز طرح شده و تا اين لحظه استقبال خوبي از آن شده است. گزارشهاي
دريافتي ديگر نيز حاكي از تجمع هاي پراكنده در برخي از نقاط ديگر تهران
است.
در
تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این
رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت.
رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجهای باید خود را شماتت کرده باشد
که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام
که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحولخواهی باقی نماند. آیا به
راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا
هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان
ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که
سالها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده
ساله است …»
دومین
سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛ دانشآموزانی که برای
تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانهترین
کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات
خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به
همان نتایج خیرهکننده دست مییابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر
کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان
انسانها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود.
این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را
نمیشناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در
سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه افتادن لازم نبود که
پیدرپی شماتت شوند.
درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین
اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این
رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که
خود را پیرو خط امام میخواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را
دنبال نمود. قطعا هیچیک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به
آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور میکردند
بعد از چند روز حادثه تمام میشود و به خانههایشان باز میگردند. ولی امام
این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید.
تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد میداند که جامعهای
شکلیافته از چوبهای فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزهای
ندارد. او مردم را رهبر میپسندید، زیرا میدانست که گذر از یک گردنه تاریخ
برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی
برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و
بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای
آنان داشت. او ما را دعوت کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده میکرد.
آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال
دوباره از راه میرسد. آیا امروز قابلتصور است که حرکت مردم بر اثر
بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل
و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست دادهایم، و اگر چنین نباشد این
نشانهای از ریشههای انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشههاست که
سبز شدهایم، ریشههایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم
کرد که مخالفان مردم آرزو میکنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش
افراطی در این جهت برخوردی احتیاطآمیز داشته باشیم.
حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه
خرافهپرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن
میراث و میوه مبارزات یکصدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی
گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشههای تاریخیاش نفع نمیبرد،
و اگر برخی دولتهای بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در
این کار سودی ملاحظه میکنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر
جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله مینشینند و به همان مقدار آزادی و
توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه وجود دارد برای ملت ما قناعت میکنند و
در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به
درستی تشخیص ندهیم باید ملامت شویم.
این روزها هر نگاهی که به نگاهی میافتد از پیروزی میپرسد. کی به
آن میرسیم؟ چه چیز ما را به آن میرساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش
میاندازد؟ و چه چیز آن را کمال میبخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و
وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد.
و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین
که خواستهای در جامعه متولد میشود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن
آن ممانعت کند و دولتها تنها میتوانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل
تحقق آن تاثیر بگذارند.
آیا ما هم
میتوانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛
انسانها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش میگذارند در خور
نیکوییها قرار میگیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که
از رنجهای خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهرهمند
شدهاند.
راه
سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان میدهد که ما تا
انتها بر سر خواستههای خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و
رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز
میگشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز میکند. اگر برای
قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان
وقتی که آنان مناسبات بینالمللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و
از خردورزی و متانت کناره گرفتند میشد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت
مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای
تاسیسات هستهای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانهها انجام آن را
یک خبر مهم تلقی نمیکردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیتهای هستهای کشور
،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده
است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید
بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟
یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتحالمبین نامیده شود؟
دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و
نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشادهدستی از این
حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن
افراطگرند. حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور
در زمینه انرژی صلحآمیز هستهای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریطهای
دولتمردان ایمن نشدهایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین
المللی جهت اعمال تحریمها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.
چیزی که ما میتوانیم از این ماجرا
بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به
امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک میکنند. آیا آن روز باید
کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران
آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلیاش کسی را ندارد که در
این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم.
باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم.
باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده
خود احساس کنیم.
تاکید
بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با
چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمیگذاریم و میراثهای به جا مانده از
مبارزات نسلهای پیشین را به هیچ تقلیل نمیدهیم. و هر آنچه از
آرمانها و خواستههایمان که جا بماند با زندگیهای خود آن را به دست
میآوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی
نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگیهای ماست. دستگاه
ظاهری میتواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباسهای
تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم میتوانند با نگاهشان از آنان قهرمان
بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برندهاند؟ دستگاه
ظاهری میتواند آنان را در دادگاههای نمایشی محکوم کند و نگاه مردم
میتواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این
دو در واقعیت جامعه حکومت میکنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهینآمیز
خود خانوادههای آنان را سرافکنده و خوارشده میخواهد و نگاههای مردم آنان
را در عین تلخکامیهایی که میچشند سربلند میبیند. کدامیک از این دو
نگاه بر احساس این خانوادهها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این
همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر تواناییهای آنان
نگفتهایم. دستگاه ظاهری میتواند برای این خانوادهها تنهایی و عسرت تدارک
ببیند و مردم میتوانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو
بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری میتواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز
عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکههای
اجتماعی میتوانند با حمایتهای خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام
کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه
اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این
زندگیهای ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا میبخشد. ما در چند
ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه
زندگیهایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم
داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگیهای خود به آن جهت
میدهیم.
بعد از این
نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بیمحابا
معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار
سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار میآید اگر زندگیهای ما
به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و
اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد
اشتباهات و عقب افتادگیهای واضح بود ما تنها در صورتی میتوانستیم آن را
اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح میکردیم و این کار را با زندگیهای
خود انجام میدادیم.
البته
بسیارند ملتهایی که این توانایی خود را به جا نمیآورند و ترجیح میدهند
قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم
ما هستند.
سیزدهم
آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این
روز عزیز را به ملت ایران تبریک میگویم و برای گروهی از آفرینندگان این
مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و
پاداشی متناسب با نیتهای بلندشان آرزو میکنم.
این عنوان یکی از
مقالههای روزنامه ان.آر.سی است در یکی از شمارههای اخیر خود. در صدر این مقاله
آمده است: این تابستان خبرنگاران ما از کشورهای گوناگون، رابطه آن کشورها را با
پول توصیف میکنند. این بار نوبت ایران است.
در این نوشتار که به
قلم توماس اردبرینک، خبرنگار دائمی ان.آر.سی در ایران است میخوانیم:
هنوز پس از شش سال
سکونت در این کلانشهر، نمیدانم تهرانیها از کجا پول در میآورند.
بسیاری افراد در نگاه
اول به نظر میآید که هیچ درآمدی ندارند یا درآمدشان ۳۰۰ یورو بیشتر نیست.
۳۰۰یورو نسبت به پولی که
برای زندگی در تهران لازم است، انعامی بیش نیست.
با علم بر اینکه
تورم در ایران بالاتر از ۲۵ درصد است، نظام
همگانی پرداخت هزینه خرید خانه با اقساط وجود ندارد و کمکهزینههایی که دولت به
بیکاران میدهد، در حداقل قرار دارد، این پدیده که ساکنان تهران باز هم دستشان به دهانشان
میرسد، یک راز عجیب است.
البته چنین نتیجه باید گرفت که وضع زندگی تهرانیها دشوار است.
با همه دشواریها
مردم باز هم پول برای خرج کردن دارند.
این احتمالاً به خلاقیت بیانتهای آنان در به دست آوردن سود برمیگردد.
کسی که در ایران میخواهد
سود کند، باید ۲۴ ساعت در فکر پول
باشد. تهرانیها هم به صحبت
زیاد در مورد پول علاقه وافری دارند؛ چه در جشنها، چه در تشیع جنازه، در فروشگاهها،
در سونا یا در تاکسی؛ فرقی ندارد.
این عادت بدی به حساب
نمیآید؛ بلکه جزئی است از بازی زندگی.
تبادل افکار در مورد روشهای جدید درآمد همیشه ممکن است امکانات جدیدی
را پیش پای فرد قرار بدهد.
فکر کردن به پول در
ایران یک نیاز تلخ است، چرا که حکومت ایران، هر چه هم اسلامی و مهرورز باشد (یا وانمود کند که هست) باز این تکتک خود
افراد هستند که باید آب خود را از گلیم بالا بکشند.
در کشور بستهای
مانند ایران با تعداد فراوانی قوانین دولتی که آزادی فردی را محدود میکند (برای نمونه قوانین
لباس، قوانین الکل)
فرد میتواند با پول یک تکه از آزادی را در بازار سیاه برای خود بخرد. بازار سیاهی که همهی
چیزهای ممنوع در آن یافت میشود.
با پول میتوانی
فرزندت را برای تحصیل به خارج بفرستی؛ خانه بزرگتری بخری تا دیوارهای باز هم
بلندترش دنیای بیرون را پس بزند؛ و هر وقت به هنگام کار اشتباهی گیر افتادی،
بتوانی به پلیس رشوه بدهی.
نمایندگان طبقه متوسط
ایران، به ویژه شهرنشینان کلانشهر تهران، از همان نوجوانی کار بر روی ساختن یک
وضعیت مطمئن مالی را آغاز میکنند.
سنتهای ایرانی طی
سدههای متمادی یک طرح نبوغآمیز مالی برای زندگی و آینده افراد ترتیب داده است. روش آنها مانند
هلند، ایجاد یک حساب بانکی پسانداز برای کودک نیست؛ بلکه سیستمی است که طبق آن
باید فرزندان و نوههای شخص هم دارای مسکن شوند.
پرداخت بهای خانه با
اقساط به سبکی که در اروپا وجود دارد، یعنی با بهرههای نسبتاً پایین و قسطهایی
که چندین دهه طول میکشد، در ایران وجود ندارداما داماد و عروس
جوان روی این حساب میکنند که خانواده داماد خانه را برایشان خواهد خرید و خانواده
عروس وسایل خانه را.
برای رسیدن به چنین
لحظهای یک عمر سرمایهگذاری هوشمندانه پشت سر گذاشته شده است.
به تازگی یک بانوی
جوان از دوستان من با پزشکی ازدواج کرد.
با اینکه والدین او بایستی هزینههای خرید خانه را متقبل میشدند؛
ولی پدر عروس هم چندین قطعه زمین مختلف را که طی سالها خریداری کرده بود، فروخت تا
بتواند هزینه وسایل منزل دخترش را بپردازد (تلویزیونهای بزرگ و مبلهای مجلل).
بر طبق سنت، او از
همان زمان تولد دخترش چند قطعه زمین خریده بود.
قیمت این زمینها به شدت بالا رفته بود.
یکی از زبانزدهای
ایرانیان این است که بهای خانه و زمین در ایران هیچوقت پایین نمیرود. هر خانوادهای که
بتواند در مسکن سرمایهگذاری کند، حتماً این کار را برای روز مبادا هم که شده،
انجام میدهد.
اما برای رسیدن به
اطمینان مالی در ایران به چیزی بیش از خانه و زمین نیاز داری. بیشتر از ۸۰ درصد اقتصاد ایران در دست دولت است و ۲۰ درصد بقیه اکثراً در دست بازاریان و فعالان اقتصادی طبقه متوسط.
یکی از راههای موفقت
در ایران این است که از طرقی به دفاتر نمایندگی وارد شوی و حق فروش یک مارک یا
محصول را در ایران نمایندگی کنی.
دفترهای نمایندگی در
تمام اشکال و انواع و با اینکه محبوب هستند، در تمام درجات مختلف موفقیت در ایران
یافت میشوند.
شخصی هست که حق انحصاری
فروش آسانسورهای اوتیس را گرفته و تاجر دیگری فروشنده انحصاری متههای ماشینی مارک
بوش است.
زندگی ایران، یک
زندگی پر از ریسک است.
ایران کشوری است که در آن دولت، یکشبه بهرهها را نصف میکند و
اسراییل را تهدید به بمباران میکند؛ با همه آثار پیشبینیناپذیر.
شاید برای همین هم
هست که ایرانیها سرمایهگذاران خطرپذیری هستند.
طرز نگرش مردم به سرمایهگذاری هم با کشورهای دیگر فرق دارد.
وقتی میگویم که قسط
خرید مسکن در هلند کمی بالای ۵.۵درصد است، دوستان
ایرانیام با تعجب میپرسند که پس چرا من درجا ۱۰ خانه نمیخرم؟
در ایران برای خرید
مسکن تنها می شود وامهای کوتاهمدت گرفت؛ با بهرههایی بسیار بالاتر از ۳۰ درصد.
پسانداز در ایران،
کار ابلهان است.
تورم همیشگی باعث میشود که ارزش پول پایین بیاید؛ بنابراین باید با
پول کار کنی.
بیشتر ایرانیها معتقدند که دم غنیمت است.
برای همین هم بیشتر پول به دست آمده را با همان سرعت خرج اجناس لوکس
میکنند تا وجهه بالاتری به دست بیاورند.
هر کس دشت خوبی داشته
سریعاً یک ماشین گرانقیمت یا کیف و لباس گران میخرد؛ چرا که همسایهها باید
ببینند که وضع ایشان خوب است.
در مهمانیها و عروسیها
هم همه با علاقه، وضع مالی دیگران را بررسی میکنند.
کسانی که پول دارند، حتی اگر این پول را از طریق تماس با حکومت به دست
آورده باشند، به چشم افراد موفق دیده میشوند.
یکی از پرسشهای
استاندارد به هنگام غیبت از همسایه جدید یا داماد و شوهر جدید دخترخاله این است که: پولداره؟
در مورد هر تازهوارد
به محفل بستگان ایشان هم که هنوز نردههای زیادی را از نردبان اجتماع باید بالا
برود گفته میشود:
«انشاءالله زود پولدار میشه»
چرا که همه در ایران لزوم رسیدن به رفاه را درک میکنند.
حتی از آن هم فراتر،
تلاش برای دستیابی به این رفاه، برای ایرانی یک نوع سبک زندگی شده است.
جالب اینجاست که در
ایران پولدار شدن به هر قیمتی نوعی زرنگی به حساب می آید و انسانهای سالم و بی پول
بی عرضه تلقی می شوند.
در ایران استاندارد
قیمت وجود ندارد یعنی ممکن است برای خرید یک کالا از دو مغازه دو قیمت متفاوت
بپردازید یا اینکه کرایه ماشین را در هر بار استفاده از مسافرکشها متفاوت پرداخت
کنی همیشه میشود دعوای بین مسافرکشها و مسافران را بر سر قیمت مشاهده کرد.
بزرگترین درآمد دولت
ایران بعد منابع زیر زمینی کسب درآمد از مردم میباشد در ایران دولت سیم کارت گوشی
همراه ، خط تلفن ، معافیت سربازی و ...
میفروشد.
دولت مرزها را بسته و
اجازه ورود کالاهای ارزان را نمیدهد تا خود دولت به میزان بالاتر آن را به مردم
بفروشد.
جالب اینجاست مردم
ایران به شدت از این وضعیت راضی بوده و با تمام توان از این سیستم حمایت میکنند
حتی اگر با کمی غرغر از آن انتقاد کنند.
در کل مردم این جزیره
بعد از انقلاب شکوهمند خود که هر سال برای آن جشنها گرفته و پولهای زیادی خرجمیکنند بسیار زندگی
مفرحی دارند
با عرض پوزش از همه دوستان به خاطری چند وقت تعطیلی وبلاگم
فقط یه چیزی میگم و بس : شکست کار روشنفکران نیست حالا منم که کوچکشون هستم شکست نمی خورم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم