نقطه ضعف مساوی است با نقطه قوت

نقطه ضعف مساوی است با نقطه قوت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد !

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو هم به او یاد نداد . بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند  و به عنوان قهرمان سراسری کشور برگزیده شود .

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزیش را پرسید ، استاد گفت :« دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ تو بود ، که تو چنین دستی نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی ، راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از بی امکاناتی به عنوان تقطه قوت است.

حکایتی برای روشنفکران

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

یه روشنفکری در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند

همه همسران من!

همه همسران من!

روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.


روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»


بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.


پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.


بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد.


ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي کند به کجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم.»



شرح حکايتدر حقيقت، همه ما در زندگي کاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترک سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است.


همين حالا احيائش کنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش کنيد

متعهد شويد كه در تمام مدت عمرتان مطلب بياموزيد

متعهد شويد كه در تمام مدت عمرتان مطلب بياموزيد

 

ذهن شما بزرگ ترين سرمايه شماست. كيفيت انديشه شماست كه كيفيت زندگي شما را تعيين ميكند. به يادگيري مادم العمر متعهد شويد. در اين زمينه هر چه بگويم كم گفته ام.

ذهن شما قدر كار شما را ميداند.بخوانيد، گوش بدهيد، برنامه هاي ويدئويي و نوار هاي آموزشي را ببينيد و بشنويد. هرگز فراموش نكنيد كه ذهن  ارزشمندترين دارايي شماست. هر كالايي را بخريد پس از مدتي ارزش خود را از دست ميدهد. اما شما ميتوانيد با مطالعه و يادگيري پيوسته  بر ارزش ذهن خود بيفزاييد.

 ارزش خود را بالا ببريد. هر كسي زندگي را با علم واطلاع عملي محدودي شروع ميكند كه ميتواند از آن براي فايده رساني به ديگران استفاده نمايد. هر چه بيشتر بياموزيد ارزشمندتر ميشويد. و هر چه از دانش بيشتري بهره بگيريد، پاداش شما بيشتر ميشود و سطح درآمدتان افزايش بيشتري پيدا ميكند.

وقتي روزهاي زندگي را پشت سر مي گذرانيد ، تجربه بيشتري كسب ميكنيد، مطالب بيشتري ميخوانيد و بر مهارتهاي خود مي افزاييد، دانشتان رشد ميكند و پاداشهاي شما در زندگي افزايش پيدا ميكند.

در زمينه موفقيت ، قانون علت ومعلول  به شكل ((بياموزيد و عمل كنيد )) در مي آيد. هر گاه مطلبي بياموزيد و آن را مورد استفاده قرار بدهيد، به جلو قدم بر ميداريد، بار ديگر حركت جلوي شما آغاز مي شود. هر چه بيشتر بياموزيد و آموخته هاي خود را به كار بگيريد، سريع تر به جلو گام بر مي داريد.

 همچنان بر توانمنديهاي خود اضافه كنيد. تصور كنيد كه ميزان دانش و علم و اطلاع شما مانند آب در درون يك سطل است. سطل آب در آمد شما را مشخص مي سازد. وقتي زندگي را شروع كرديد ، سطل دانش شما بسيار كم عمق بود در ننتيجه موفيقت هاي شما هم به شدت جزئي بودند.وقتي بر سطل دانش و مهارت خود ميافزاييد ، سطل شما پرتر ميشود و در نتيجه بر ميزان پاداش و در آمد شما اضافه مي گردد.

اما در اين اينجا به مسئله اي بر ميخوريم . سوراخي در كف اين سطل وجود دارد. اگر در زماني دست از يادگيري بكشيد و يا اگر بر علم و اطلاع خود  چيزي نيفزاييد، سطح آب درون سطل شما كاهش مي يابد و ديگران از شما عبور ميكنند. اگر پيوسته علم و اطلاع خود را افزايش ندهيد، حاشيه امنيت خود را از دست ميدهيد ودانش و معلومات شما فاقد ارزش ميشوند.

 هرگز از يادگيري دست نكشيد.شمار كثيري از مردمان بالغ اين مطلب را به درستي درك نميكند. اطلاعات اوليه را را مي گيرند و بعد از افزودن بر آن خوداري مي ورزند.  بعد وقتي ميبينند كه جوان تر ها از آنها عبور ميكنند عصباني ميشوند. كسي تا به حال به آنها نگفته كه يادگيري پيوسته چه نقش مهمي مي تواند داشته باشد.

 اگر پيوسته نياموزيد و ياد نگيريد. دانشي كه داريد مرتب كم و كم تر ميشود. شخص بي صلاحيت فردا كسي است كه  امروز بر علم و اطلاع اضافه نمي كند. بي سواد كسي است كه دست از يادگيري كشيده است.

مصمم شويد كه همه روزه  مطالب جديدي بياموزيد، همه روزه كتاب بخوانيد ، به نوار هاي آموزشي گوش بدهيد. هر چه مي توانيد آموزش ببينيد و دانش خود را بيفزاييد.

 


پ .ن يك : اين مطلب را ياد بگريد نه آن كه بخوانيد .

پ .ن دو : اين مطلب از كتاب روانشناسي فروش از بريان ترسي است.

پ .ن سه: بريان ترسي  نه روانشناس نه دانشمند ، تحصيلات آكادميك هم ندارد ، اما او انساني است از بطن تجربه موفق خودش در زندگي و كار تبديل به يك روانشناس و دانشمند شده است .

پ .ن سه : از بريان ترسي كتاب هاي زياد انتشار و ترجمه شده است.

پ .ن چهار :بچه ها ياد بگيريد كه ياد بگيريد ، همين تو را بس "بهروز"

دزدهای دو قلو

 

من آموختم كه افسوس گذشته و ترس از آينده دزدهاي دوقلويي هستند كه لذت لحظه حال را از ما مي دزدند.

 

راز موفقيت مرد كشاورز

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

لطیفه مدیریتی(کی باید رئیس بشه؟)

تمام اعضاي بدن جلسه‌اي تشكيل دادند تا رئيس بدن را تعيين كنند.

مغز گفت: "من رئيسم، چون تمام سيستم‌هاي بدن را كنترل مي‌كنم و بدون من هيچ عملي در بدن انجام نمي‌شود."

خون گفت: "من بايد رئيس بدن باشم، چون اكسيژن را به تمام اعضاي بدن مي‌رسانم و بدون من هيچ عضوي كار نخواهد كرد."

معده گفت: "من بايد رئيس باشم، چون تمام غذاها را من پردازش مي‌كنم و انرژي لازم اعضاي بدن را تأمين مي‌كنم."

همهمه‌اي سر گرفت و باقي اعضاء نيز تلاش مي‌كردند رئيس بودن خود را توجيه كنند.

در اين بين مقعد با صداي بلند گفت: "من رئيس بدن هستم."

به يكباره اعضاي بدن شروع به خنديدن كردند و مقعد را مسخره كردند. او نيز عصباني و منقبض شد.

در فاصله چند روز، مغز دچار سردرد وحشتناكي شد، معده ورم كرد و خون نيز سمي شد. به ناچار همه اعضاء تسليم شدند و توافق كردند كه مقعد رئيس بدن باشد.

 

نتیجه گیری مدیریتی :

اگر سيستمي خوب طراحي و توليد شده باشد (مانند بدن) همه اجزاي آن لازم و ضروري هستند. عملكرد چنين سيستمي در حد مورد انتظار، نيازمند وجود و همكاري تمام اجزاي آن است و اجزا نسبت به يكديگر برتري ندارند. چنين سيستمي يك سيستم ناب (Lean) است و كوچكترين خللي در يكي از اعضاء، موجب اختلال در كل سيستم و اجزا مي‌شود.


حکایتی جالب و خواندنی

ويلون نوازي در مترو

در يك سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون كرد. اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا كه شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر كارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقيقه گذشته بود كه مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش كاست و چند ثانيه‌اي توقف كرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. يك دقيقه بعد، ويلون زن اولين انعام خود را دريافت كرد. خانمي بي‌آنكه توقف كند يك اسكناس يك دلاري به درون كاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقيقه بعد، مردي در حاليكه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تكيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.

كسي كه بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، كودك سه ساله‌اي بود كه مادرش با عجله و كشان كشان او را با خود مي ‌برد. كودك يك لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محكم تر كشيد و كودك در حاليكه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد. اين صحنه، توسط چندين كودك ديگر نيز به همان ترتيب تكرار شد و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن شان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقيقه‌اي كه ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندكي توقف كردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنكه مكثي كرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيكه ويلون‌زن از نواختن دست كشيد و سكوت بر همه جا حاكم شد، نه كسي متوجه شد. نه كسي تشويق كرد، و نه كسي او را شناخت.

هيچكس نمي‌دانست كه اين ويلون‌زن همان «جاشوا بل» يكي از بهترين موسيقيدانان جهان است و نوازنده‌ي يكي از پيچيده‌ترين قطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه و نيم ميليون دلار مي‌باشد. جاشوا بل دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يكي از تئاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا كرده بود كه تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود و قيمت متوسط هر بليط يكصد دلار بود.

اين يك داستان حقيقي است. نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن پست ترتيب داده شده بود و بخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الويت ‌هاي مردم بود.

نتيجه: آيا ما در شزايط معمولي و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درك زيبايي هستيم؟ لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌كنيم؟ آيا نبوغ و شگرد ها را در يك شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي كنيم؟ يكي از نتايج ممكن اين آزمايش مي تواند اين باشد؛ اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم كه توقف كنيم و به يكي از بهترين موسيقيدانان جهان كه در حال نواختن يكي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون است، گوش فرا دهيم، چه چيز هاي ديگري را داريم از دست مي دهيم؟

ای کاش میشد اینطوری بریم خونه

من که خودم شاخ در اوردم وقتی کلیپ زیر رو دیدم  پیشنهاد میکنم شما هم ببینید

کافی فقط روی لینک زیر کلیک کنید

پر سرعت ترین ایاب و ذهاب


مطالعه تطبيقي خواستگاري و بازاريابي

در يكي از كلاس هاي دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود...

1) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم

2) شما در يك مهماني به همراه دوستانتون، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن" ، به اين مي گن تبليغات

3) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني

4) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين ، وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟ " ، به اين ميگن روابط عمومي

5) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

6) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

7) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

8) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

9) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار


لطیفه مدیریتی (احمقانه ترين سوالات از مايكروسافت! )

احمقانه ترين سوالات از مايكروسافت!

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده‌اند. لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:
_____
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer

_____
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

برای دیدن دیگر سوالات به ادامه مطلب بروید


ادامه نوشته

لطیفه مدیریتی (سرعت يعني اين!)

سرعت يعني اين!

سه تا پسر درباره پدرهايشان لاف مي زدند:

اولي گفت: «پدر من سريعترين دونده است. اون مي تونه يك تير رو با تيركمون پرتاب كنه و بعد از شروع به دويدن، از تير جلو بزنه.»

دومي گفت: «تو به اين ميگي سرعت؟ پدر من شكارچيه. اون شليك ميكنه و زودتر از گلوله به شكار ميرسه.»

سومي سرشو تكون داد و گفت: «شما دو تا هيچي راجع به سريع بودن نمي دونيد. پدر من كارمند دولتي است. اون كارشو ساعت 4:30 تعطيل ميكنه و 3:45 تو خونه است!»


جمله های مدیریتی

تجربه بهترين درس است هر چند كه حق التدريس آن گران باشد.

کارلایل

علت هر شكستي عمل كردن بدون فكر است.

...  

اگر به انسان فرصت پيشرفت ندهيد لياقت چندان تاثيري در پيشرفت نخواهد داشت.

    ناپلئون

زندگی نامه پیتر دراکر (Peter Drucker)

پيتر دراكر (Peter Drucker)

2005-1909
كليدواژه‌ها : پيتر دراكر؛ Peter F Drucker

پيتر دراكر پيتر دراكر در سال 1909 در وين متولد شد و تحصيلات مقدماتي خود را در آنجا و لندن پايان داد. درجه دكتراي خود را در حالي كه به عنوان خبرنگار يك روزنامه در فرانكفورت آلمان و سپس به عنوان كارشناس اقتصادي در يك بانك بين‌المللي در لندن كار مي‌كرد در رشته حقوق عمومي و بين‌الملل دريافت كرد. در سن 29 سالگي در سال 1937 به آمريكا مهاجرت كرد.

پيتر دراكر نويسنده، مدرس، و مشاور تخصصي در زمينه استراتژي و سياست است. او به خيلي از سازمان‌هاي بزرگ دنيا و هم‌چنين سازمان‌هاي غيرانتفاعي، شركت‌هاي كوچك و كارآفرين و سازمان‌هاي دولتي آمريكا مشاوره داده است.

پيتر دراكر 35 كتاب نوشته است كه به بيش از 20 زيان ترجمه شده‌اند. 16 كتاب او در زمينه جامعه، اقتصاد و سياست است. 15 كتاب در مورد مديريت است. دو تا از كتاب‌ها رمان است. او هم‌چنين يكي از نويسندگان كتابي در مورد نقاشي ژاپني است. پيتر دراكر نويسنده تعداد زيادي مقاله در مجلات و ژورنالهاي مختلف است. او يكي از اعضاي هيئت تحريريه وال استريت ژورنال است. او چهار سري فيلم آموزشي بر اساس كتاب‌هاي مديريتي خود ساخته است. از جمله كتاب‌هاي مهم او در زمينه مديريت مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

The End of Economic Man ( 1936)
The Future of Industrial Man (1942)
The Concept of Corporation (1946)
The Practice of Management ( 1954)
Managing for Results (1964)
The Effective Executive (1967)
People and Performance (1973)
Management: Tasks, Responsibilities, Practices (1974)
The Unseen Revolution (1976)
Advetures of a Bystander (1979)
Towards the Next Economics (1981)
Innovation and Entrepreneurship (1985)
The Frontiers of Management (1987)
آخرين كتاب او با عنوان Managing in the Next Society در سال 2002 منتشر شد.

 

پيتر دراكر دراكر تدريس خود را به عنوان استاد سياست و فلسفه در كالج بنينگتون آغاز كرد. او بيش از بيست سال استاد مديريت در دانشكده تحصيلات تكميلي دانشگاه نيويورك بود. پيتر دراكر دريافت كننده تعداد زيادي جايزه و درجات افتخاري است. از سال 1971 استاد علوم اجتماعي در دانشگاه كلرمونت بوده است. دانشكده مديريت اين دانشگاه بعد از پيتر دراكر در سال 1987 ايجاد شده است. پيتر دراكر در امريكا و ديگر كشورها به عنوان متفكر، نويسنده و سخنران اثر گذار بر سازمان‌هاي معاصر شناخته شده است. در سال 1997، روي جلد مجله Forbes، او به عنوان «هنوز جوانترين ذهن» معرفي شد و مجله BusinessWeek او را «ماندگارترين متفكر مديريت زمان ما» ناميد.

آقاي دراكر چندين دكتراي افتخاري از دانشگاه‌هاي سراسر جهات دريافت كرده است. او رئيس افتخاري مؤسسه رهبر به رهبر (Leader to Leader Institute) است. در نهم جولاي 2002 او مدال پرزيدنتي آزادي را از جورج دبليو بوش دريافت كرد. يك سري مستند درباره زندگي و كار او ده بار در شبكه CNBC از 24 دسامبر 2002 تا 3 ژانويه 2003 پخش شد. او متأهل و داراي چهار فرزند و شش نوه است. او با همسرش، دوريس، كه دانشجوي هنر ژاپن و ژاپني است در كلرمونت كاليفرنيا زندگي مي‌كند.

 

پدر بي ملاحظه

متن حكايت

استفان كاوي (از سرشناسترين چهره‌هاي علم موفقيت) شايد با الهام از همين حرف انيشتين است كه مي‌گويد:« اگر مي‌خواهيد در زندگي و روابط شخصي‌تان تغييرات جزيي به وجود آوريد به گرايش‌ها و رفتارتان توجه كنيد، اما اگر دلتان مي‌خواهد قدم‌هاي كوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگي‌تان ايجاد كنيد بايد نگرش‌ها و برداشت‌هايتان را عوض كنيد.»

او حرفهايش را با يك مثال خوب و واقعي، ملموس‌تر مي‌كند:

صبح يك روز تعطيل در نيويورك سوار اتوبوس شدم. تقريباً يك سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند و يا سرشان به چيزي گرم بود و درمجموع فضايي سرشار از آرامش و سكوتي دلپذير برقرار بود تا اينكه مرد ميانسالي با بچه‌هايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي اتوبوس تغيير كرد. بچه‌هايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب مي‌كردند. يكي از بچه‌ها با صداي بلند گريه مي‌كرد و يكي ديگر روزنامه را از دست اين و آن مي‌كشيد و خلاصه اعصاب همه‌مان توي اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقيقاً در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلاً به روي خودش نمي‌آورد و غرق در افكار خودش بود.

بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقاي محترم! بچه‌هايتان واقعاً دارند همه را آزار مي‌دهند. شما نمي‌خواهيد جلويشان را بگيريد؟»

مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد مي‌افتد، كمي خودش را روي صندلي جابجا كرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داريم از بيمارستاني برمي‌گرديم كه همسرم، مادر همين بچه‌ها٬ نيم ساعت پيش در آنجا مرده است. من واقعاً گيجم و نمي‌دانم بايد به اين بچه‌ها چه بگويم. نمي‌دانم كه خودم بايد چه كار كنم و ... و بغضش تركيد و اشكش سرازير شد.»

استفان كاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره مي‌پرسد: «صادقانه بگوييد آيا اكنون اين وضعيت را به طور متفاوتي نمي‌بينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟»

و خودش ادامه مي‌دهد كه: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم

واقعاً مرا ببخشيد. نمي‌دانستم. آيا كمكي از دست من ساخته است؟ و...»

اگر چه تا همين چند لحظه پيش ناراحت بودم كه اين مرد چطور مي‌تواند تا اين اندازه بي‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلب مي‌خواستم كه هر كمكي از دستم ساخته است انجام بدهم.

جور ديگر...  چراغ راهنمايي در ژاپن