اینم از امنیت ایران

همین الان یکی از مشتریان دفترم

پری شب سوار تاکسی میشه  ، وسط کرج میزنش توی ماشین و هر چی داره و نداره  غارت میکنند .

الان 2 روز ه هنوز نتونست یه شکایت تنظیم کنه از بس میپیچوننش

حالا می گه رفتم دادگستری 3 نفر هم تواین هفته همین اتفاق افتاده باهاش


حالا این قدر امینت اجتماعی بزارند تا یه روز رژیم عوض شه .

میدونید چیه اینا زورشون به ضعیف ها رسیده نه به دزد ها .

اینم همون قانونی که من رای دادم 


امنیت یه چیز حیاتی! اما امنیت اجتماعی  ... .

راستی سلام


سخنی برای دوستان از جنس بی معرفتش

 بچه های وبگرد امروز دوست دارم یه خورده از حسم بگم

از حسی راجب آدما شاید هم رفیقان خوب که یه روزی بد میشن


در کل من همیشه سعی کردم که با دوستان نزدیک خودم معرفت خرج کنم همیشه سعی کردم در دل گوش کن همیشه سعی کردم دوستام رو درک کنم . اما همیشه کسانی منو درک کردن و معرفت برام گذاشتن که از دوستان نزدیکم بدون و من هم ببینم کسی که تزش انتظار ندارم معرفت و مرام برام خرج میکنه ، بیش از اون معرفت و مرام براش میزارم اما باز همون روال گذشته پیش میاد تا نزدیک میشیم معرفت میزاریم بی معرفت میشن و ادم رو فراموش میکنند


این چرخه ایی که من ازش رنج میکشم .

واقعا ادما خیلی بی معرفت شدن

هنوز رفیقی پیدا نکردم که خارج از همه این چرخه روزگار من باشه

راستی "سلام"

اقـتــصــــاد گـــــــاوی ! ...

 اقـتــصــــاد گـــــــاوی ! ...

اقتصاد گاوی : دو تا گاو ماده دارين ...
يكيش رو میفروشين و يه گاو نر میخرين ... به تعداد گاوهای گله ی شما
افزوده میشه و اقتصاد رشد میكنه ... پول براتون همينطور سرازير میشه و
میتونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...

اقتصاد هندی : دو تا گاو ماده دارين ...
اونها رو میپرستين و عبادت میكنين !

اقتصاد پاكستانی : هيچ گاوی ندارين ...
ادعا میكنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی
میكنين ... از چين طلب كمك نظامی میكنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی
... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه
زيردريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن
تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو میخرين و بعد ادعا میكنين كه
توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين !

اقتصاد آمريكايی : دو تا گاو ماده دارين
... يكيش رو میفروشين و دومی رو تحت فشار مجبور میكنين كه به اندازهی
۴
تا گاو شير توليد كنه


ادامه نوشته

نقطه ضعف مساوی است با نقطه قوت

نقطه ضعف مساوی است با نقطه قوت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد !

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو هم به او یاد نداد . بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند  و به عنوان قهرمان سراسری کشور برگزیده شود .

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزیش را پرسید ، استاد گفت :« دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ تو بود ، که تو چنین دستی نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی ، راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از بی امکاناتی به عنوان تقطه قوت است.

اخبار 50سال ایران

سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قراءت سوره بقره) اخبار امشب را به صمع و نظرتان میرسانیم......:



* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضهبه بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتیمتر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گرانتر است.

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید.

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علیدایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بلتیم ملی حاکم اثت ...... به قولی......

* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند.

* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ایایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغمهشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتیدر این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.

* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت باتدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حقمشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردماقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.

* به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد.

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.

* روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد.

* 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد.

* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند.

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.

* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازیهواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیشاز رده خارج شده اند.


منبع : بزرگترین وبگاه جوانان ایران

اعتماد به نفس و قدرت آن در زندگی

اعتماد به نفس و قدرت آن در زندگی


در طول دوران كاریم بـا افـرادی كه در زنـدگـی روزمـره خـود سطح استرس بالایی داشتند، در میانشان با یك خصیصه مشترك و بـسیـار عـمـومـی مـواجـه شدم - اعتماد بنفس پایین. همچنین دریافتم كه اعتماد بنفس می تواند موجب پـدیـد آمـدن سطح بالایی از استرس، بی خوابی،اظطراب و بسیاری از علایم بیمار گونه گردد.

بدترین مورد این حالت در كسی كه عزت نفس پایین دارد تجربه كردن احساساتی ازقبیل بی ارزشی و بی لیاقـتـی و عدم تعلق میباشد كه متاسفانه میتواند مـنـجر به افكـار خودكشی گردند.

سركوب اعتماد بنفس


در تحقیقی كه چندین سال گذشته در سراسر آمریكای شمالی، شـامل كانادا و مكزیك انجام گرفت پژوهشگران دریافتند كه نرخ خود كشی ارتباط بسیار زیادی با شرایط فقر و تنگدستی، ترك خانواده (اغلب در كودكان زیر 16 سال) و طـرد شـدن تـوسـط اطـرافـیـان دارد.

در خصـوص عزت نفس پایین، كودكان آسیب پذیرتر از دیگر افراد می باشند. آنها مدام از جانب همرده ها و هم سن و سالهای خود و تـوقـعات غیـر واقـعـی و نـامـعـقـول از جانب خانواده و دوستانشان تحت فشار قرار دارند. این امر می تواند به مشكلات روانی عمده منجر گردد كه در آن كودكان احساس خواهند كرد كه زندگیشان ارزشی ندارد.


بزرگسالان نیز از آن رنج میبرند

میخواهد باورتان شود یا نه، امروزه بزرگسالان نیز چنین علایمی را تجربه می كنـنـد. ما همواره با مسائلی چون پول، عشق،خانواده، كار و غیره درحال دست و پنجه نرم كردن می باشیم. از آنجایی كه اكثر جوامع مردسالار اهمیت زیـادی بـرای موفقیت مردان قائل می باشند، برای یك مرد تحمل فشارها سخت و دشوار می باشد.

همه آن مربـوط می گردد به تئوری: بـقـای بـرازنـدگـان. مـردان تـولید كننده و زنان مصرف كننده می باشند. حتی با جنبش آزادی خواهانه زنان و فمینیسم، عـلت اصـلی از خود گذشتگی مردان كماكان بطور حتم مرتبط با این حـقـیـقت می باشـد كـه زنـان از مـردان انتظار دارند دنیا را روی شانه هایشان بدوش بكشند.

احتمال دارد زنان با این گفته هم عقیده و موافق نبـاشـنـد ولـی آن واقـعیـت دارد. آخرین باری كه نامزد یا هــمسرتان و یا فرد دیگری كه برای یك امر مهم حقیقتا به شما وابسته بوده و آن كـار ( مثـلا پرداخت قبض تلفن ماه پیش ) را بشما واگذار كرده چه زمانی بوده است؟  این تقاضا ها معمولا با پول در ارتـبـاط است. اگرچه اكثر اوقات برای این است كه شما یك "مرد واقعی" جلوه نمایید.


آیا شما یك مرد واقعی میباشید؟

چگونه می توانید تـعـیین كنید یك مرد واقعی چگونه مردی باید باشد؟ راحت ترین كار آن است كه از نامزد، همسر، خواهر و یا مادر خود سـوال كنـیـد. امـا مـن بـه شما اطمینان می دهـم كه بـا دهها پاسخ متفاوت بمباران خواهید شد. چرا؟ به این خاطر كه هر زنی عقیده متفاوتی از آنگونه كه مرد رویـاهـایـش باید باشد دارد. هرچند كه بطور كلی شما در خواهید یافت كه مردها می بـاید تعدادی خـصیصه مشترك را برای آنكه یك مرد واقعی محسوب گردند دارا باشند.

  • استقلال مالی داشته باشید: یك ثروتمند بد جنس.
  • سلامت جسمانی داشته باشید: تا بتوانید فرزندانی قدرتمند همچون خودتان بوجود آورید.
  • با هوش باشید: بدانید چگونه وسایل گوناگونی راباید تعمیر كنید
  • مورد اعتماد و قابل اتكاء باشید:همواره بمنظور براوردن نیازهای وی در دسترس باشید
  • شخصیت مستحكم و با ثبات داشته باشید:به او نشان دهید كه قادر هستید روی پاهای خودتان بایستید.
معمولا هنگامیـكـه شـما اینگونه احساس كنید كه فاقد حتی یكی از ویژگی های مذكور می باشید، اعتماد بنفس شما شروع به تنزل می كند چرا كه احساس خواهید كرد كه گویی از حداقل شرایط لازم و ضروری نیز برخوردار نیستید.

فرمول اقتدار

نگرش آرمانگرایانه به یك مرد پوچ و بی اساس میبـاشد. شمـار اندكی از مردها در عمل به آن شان و درجه از شكوه و عظمت میان دیگر مردان نایل گشته اند. به هر صورت من میتوانم چند نكته راهبردی در رابطه با آنـكه چـگونـه یك مرد شكوهمند و با اقتدار باشید ارایه دهم. مردی كه قادر باشد از میان پستی بلنـدی هـای زندگی عبور كرده و در انتها نیز كماكان با صلابت از آن بیرون آید.


نکته 1 : نپذیرفتنی را بپذیرید.


فرض می گـیـریـم شـمـا فردی 40 ساله هستید. موی سرتان كم پشت و در حال ریزش میباشد. شكمتان نمایان گشته است . چیـن و چـروك صورتتان عمیق و نا زیبا هستند. شما اساسا احساس مـی كـنـیـد انـسـانـی بی ارزش هستید. به نخستین تجلی گاه استرس یعنی همان خود انكاری قدم گذارده اید.

هنگامی كه منكر شایستگی و استعدادهای بـالقوه خود جهت مبدل شدن به كسی یا چیزی فراتر و با اهمیت تر از خویشتن كنونی خود می شوید، گـرفـتـار یـك چـرخه مخرب انزجار از خویشتن می گردید. بـه منظور رهایی یـافتن از انـكار، بـاید شـروع بـه پـذیـرش مشكلات خود نموده و همچنین اهداف آینده تان را در ذهـن مجسم كنـیـد. هـمـواره بـه خاطر داشته باشید شما قادر خواهید بود به درجات عالی و بزرگ دست یابید.

ادامه مقاله در ادامه مطلب

منبع: وبگاه جوانان ایران
ادامه نوشته

حکایتی برای روشنفکران

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

یه روشنفکری در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند

بسم الله الرحمن الرحیم / 14

بسم الله الرحمن الرحیم

در تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجه‌ای باید خود را شماتت کرده باشد که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحول‌خواهی باقی نماند. آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سال‌ها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»

دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛ دانش‌آموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانه‌ترین کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیره‌کننده دست می‌یابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسان‌ها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمی‌شناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه ‌افتادن لازم نبود که پی‌درپی شماتت شوند.

درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام می‌خواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. قطعا هیچ‌یک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور می‌کردند بعد از چند روز حادثه تمام می‌شود و به خانه‌هایشان باز می‌گردند. ولی امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول نامید. تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد می‌داند که جامعه‌ای شکل‌یافته از چوب‌های فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزه‌ای ندارد. او مردم را رهبر می‌پسندید، زیرا می‌دانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت ‌کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده می‌کرد.

آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه می‌رسد. آیا امروز قابل‌تصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست داده‌ایم، و اگر چنین نباشد این نشانه‌ای از ریشه‌های انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشه‌هاست که سبز شده‌ایم، ریشه‌هایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو می‌کنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاط‌آمیز داشته باشیم.

حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه خرافه‌پرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن میراث و میوه مبارزات یک‌صدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشه‌های تاریخی‌اش نفع نمی‌برد، و اگر برخی دولت‌های بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در این کار سودی ملاحظه می‌کنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله می‌نشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه‌ وجود دارد برای ملت ما قناعت می‌کنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به درستی تشخیص ندهیم باید ملامت ‌‌شویم.

این روزها هر نگاهی که به نگاهی می‌افتد از پیروزی می‌پرسد. کی به آن می‌رسیم؟ چه چیز ما را به آن می‌رساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش می‌اندازد؟ و چه چیز آن را کمال می‌بخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواسته‌ای در جامعه متولد می‌شود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولت‌ها تنها می‌توانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.

آیا ما هم می‌توانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسان‌ها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش می‌گذارند در خور نیکویی‌ها قرار می‌گیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنج‌های خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهره‌مند شده‌اند.

راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان می‌دهد که ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز می‌گشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز می‌کند. اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بین‌المللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند می‌شد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هسته‌ای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانه‌ها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمی‌کردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیت‌های هسته‌ای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتح‌المبین نامیده شود؟

دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشاده‌دستی از این حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراط‌گرند. حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریط‌های دولتمردان ایمن نشده‌ایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریم‌ها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.

چیزی که ما می‌توانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.

تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمی‌گذاریم و میراث‌های به جا مانده از مبارزات نسل‌های پیشین را به هیچ تقلیل نمی‌دهیم. و هر آنچه از آرمان‌ها و خواسته‌هایمان که جا بماند با زندگی‌های خود آن را به دست می‌آوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگی‌های ماست. دستگاه ظاهری می‌تواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباس‌های تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم می‌توانند با نگاهشان از آنان قهرمان بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برنده‌اند؟ دستگاه ظاهری می‌تواند آنان را در دادگاه‌های نمایشی محکوم کند و نگاه مردم می‌تواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این دو در واقعیت جامعه حکومت می‌کنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهین‌آمیز خود خانواده‌های آنان را سرافکنده و خوارشده می‌خواهد و نگاه‌های مردم آنان را در عین تلخ‌کامی‌هایی که می‌چشند سربلند می‌بیند. کدامیک از این دو نگاه بر احساس این خانواده‌ها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر توانایی‌های آنان نگفته‌ایم. دستگاه ظاهری می‌تواند برای این خانواده‌ها تنهایی و عسرت تدارک ببیند و مردم می‌توانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری می‌تواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکه‌های اجتماعی می‌توانند با حمایت‌‌های خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگی‌های ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا می‌بخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگی‌هایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگی‌های خود به آن جهت می‌دهیم.

بعد از این نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بی‌محابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار می‌آید اگر زندگی‌های ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگی‌های واضح بود ما تنها در صورتی می‌توانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح می‌کردیم و این کار را با زندگی‌های خود انجام می‌دادیم.

البته بسیارند ملت‌هایی که این توانایی خود را به جا نمی‌آورند و ترجیح می‌دهند قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.

سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک می‌گویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیت‌های بلندشان آرزو می‌کنم.

میر حسین موسوی

زندگی مردم ایران از دیدگاه یک خبر نگار خارجی




زندگی مردم ایران از دیدگاه یک خبر نگار خارجی


این عنوان یکی از مقاله‌های روزنامه ان.آر.سی است در یکی از شماره‌های اخیر خود. در صدر این مقاله آمده است: این تابستان خبرنگاران ما از کشورهای گوناگون، رابطه آن کشورها را با پول توصیف می‌کنند. این بار نوبت ایران است.

در این نوشتار که به قلم توماس اردبرینک، خبرنگار دائمی ان.آر.سی در ایران است می‌خوانیم:

 هنوز پس از شش سال سکونت در این کلان‌شهر، نمی‌دانم تهرانی‌ها از کجا پول در می‌آورند.

بسیاری افراد در نگاه اول به نظر می‌آید که هیچ درآمدی ندارند یا درآمدشان ۳۰۰ یورو بیشتر نیست. ۳۰۰ یورو نسبت به پولی که برای زندگی در تهران لازم است، انعامی بیش نیست.

با علم بر این‌که تورم در ایران بالاتر از ۲۵ درصد است، نظام همگانی پرداخت هزینه خرید خانه با اقساط وجود ندارد و کمک‌هزینه‌هایی که دولت به بیکاران می‌دهد، در حداقل قرار دارد، این پدیده که ساکنان تهران باز هم دستشان به دهانشان می‌رسد، یک راز عجیب است. البته چنین نتیجه باید گرفت که وضع زندگی تهرانی‌ها دشوار است.

با همه دشواری‌ها مردم باز هم پول برای خرج کردن دارند. این احتمالاً به خلاقیت بی‌انتهای آنان در به دست آوردن سود برمی‌گردد.

کسی که در ایران می‌خواهد سود کند، باید ۲۴ ساعت در فکر پول باشد. تهرانی‌ها هم به صحبت زیاد در مورد پول علاقه وافری دارند؛ چه در جشن‌ها، چه در تشیع جنازه، در فروشگاه‌ها، در سونا یا در تاکسی؛ فرقی ندارد.

این عادت بدی به حساب نمی‌آید؛ بلکه جزئی است از بازی زندگی. تبادل افکار در مورد روش‌های جدید درآمد همیشه ممکن است امکانات جدیدی را پیش پای فرد قرار بدهد.

فکر کردن به پول در ایران یک نیاز تلخ است، چرا که حکومت ایران، هر چه هم اسلامی و مهرورز باشد (یا وانمود کند که هست) باز این تک‌تک خود افراد هستند که باید آب خود را از گلیم بالا بکشند.

در کشور بسته‌ای مانند ایران با تعداد فراوانی قوانین دولتی که آزادی فردی را محدود می‌کند (برای نمونه قوانین لباس، قوانین الکل) فرد می‌تواند با پول یک تکه از آزادی را در بازار سیاه برای خود بخرد. بازار سیاهی که همه‌ی چیزهای ممنوع در آن یافت می‌شود.

با پول می‌توانی فرزندت را برای تحصیل به خارج بفرستی؛ خانه بزرگ‌تری بخری تا دیوارهای باز هم بلندترش دنیای بیرون را پس بزند؛ و هر وقت به هنگام کار اشتباهی گیر افتادی، بتوانی به پلیس رشوه بدهی.

نمایندگان طبقه متوسط ایران، به ویژه شهرنشینان کلان‌شهر تهران، از همان نوجوانی کار بر روی ساختن یک وضعیت مطمئن مالی را آغاز می‌کنند.

سنت‌های ایرانی طی سده‌های متمادی یک طرح نبوغ‌آمیز مالی برای زندگی و آینده افراد ترتیب داده است. روش آن‌ها مانند هلند، ایجاد یک حساب بانکی پس‌انداز برای کودک نیست؛ بلکه سیستمی است که طبق آن باید فرزندان و نوه‌های شخص هم دارای مسکن شوند.

پرداخت بهای خانه با اقساط به سبکی که در اروپا وجود دارد، یعنی با بهره‌های نسبتاً پایین و قسط‌هایی که چندین دهه طول می‌کشد، در ایران وجود ندارد اما داماد و عروس جوان روی این حساب می‌کنند که خانواده داماد خانه را برایشان خواهد خرید و خانواده عروس وسایل خانه را.

برای رسیدن به چنین لحظه‌ای یک عمر سرمایه‌گذاری هوشمندانه پشت سر گذاشته شده است.

به تازگی یک بانوی جوان از دوستان من با پزشکی ازدواج کرد. با این‌که والدین او بایستی هزینه‌های خرید خانه را متقبل می‌شدند؛ ولی پدر عروس هم چندین قطعه زمین مختلف را که طی سال‌ها خریداری کرده بود، فروخت تا بتواند هزینه وسایل منزل دخترش را بپردازد (تلویزیون‌های بزرگ و مبل‌های مجلل).

بر طبق سنت، او از همان زمان تولد دخترش چند قطعه زمین خریده بود. قیمت این زمین‌ها به شدت بالا رفته بود.

یکی از زبانزدهای ایرانیان این است که بهای خانه و زمین در ایران هیچ‌وقت پایین نمی‌رود. هر خانواده‌ای که بتواند در مسکن سرمایه‌گذاری کند، حتماً این کار را برای روز مبادا هم که شده، انجام می‌دهد.

اما برای رسیدن به اطمینان مالی در ایران به چیزی بیش از خانه و زمین نیاز داری. بیشتر از ۸۰ درصد اقتصاد ایران در دست دولت است و ۲۰ درصد بقیه اکثراً در دست بازاریان و فعالان اقتصادی طبقه متوسط.

یکی از راه‌های موفقت در ایران این است که از طرقی به دفاتر نمایندگی وارد شوی و حق فروش یک مارک یا محصول را در ایران نمایندگی کنی.

دفترهای نمایندگی در تمام اشکال و انواع و با این‌که محبوب هستند، در تمام درجات مختلف موفقیت در ایران یافت می‌شوند.

شخصی هست که حق انحصاری فروش آسانسورهای اوتیس را گرفته و تاجر دیگری فروشنده انحصاری مته‌های ماشینی مارک بوش است.

زندگی ایران، یک زندگی پر از ریسک است. ایران کشوری است که در آن دولت، یک‌شبه بهره‌ها را نصف می‌کند و اسراییل را تهدید به بمباران می‌کند؛ با همه آثار پیش‌بینی‌ناپذیر.

شاید برای همین هم هست که ایرانی‌ها سرمایه‌گذاران خطرپذیری هستند. طرز نگرش مردم به سرمایه‌گذاری هم با کشورهای دیگر فرق دارد.

وقتی می‌گویم که قسط خرید مسکن در هلند کمی بالای ۵.۵ درصد است، دوستان ایرانی‌ام با تعجب می‌پرسند که پس چرا من درجا ۱۰ خانه نمی‌خرم؟

در ایران برای خرید مسکن تنها می شود وام‌های کوتاه‌مدت گرفت؛ با بهره‌هایی بسیار بالاتر از ۳۰ درصد.

پس‌انداز در ایران، کار ابلهان است. تورم همیشگی باعث می‌شود که ارزش پول پایین بیاید؛ بنابراین باید با پول کار کنی. بیشتر ایرانی‌ها معتقدند که دم غنیمت است. برای همین هم بیشتر پول به دست آمده را با همان سرعت خرج اجناس لوکس می‌کنند تا وجهه بالاتری به دست بیاورند.

هر کس دشت خوبی داشته سریعاً یک ماشین گران‌قیمت یا کیف و لباس گران می‌خرد؛ چرا که همسایه‌ها باید ببینند که وضع ایشان خوب است.

در مهمانی‌ها و عروسی‌ها هم همه با علاقه، وضع مالی دیگران را بررسی می‌کنند. کسانی که پول دارند، حتی اگر این پول را از طریق تماس با حکومت به دست آورده باشند، به چشم افراد موفق دیده می‌شوند.

یکی از پرسش‌های استاندارد به هنگام غیبت از همسایه جدید یا داماد و شوهر جدید دخترخاله این است که: پولداره؟

در مورد هر تازه‌وارد به محفل بستگان ایشان هم که هنوز نرده‌های زیادی را از نردبان اجتماع باید بالا برود گفته می‌شود: «انشاءالله زود پولدار می‌شه» چرا که همه در ایران لزوم رسیدن به رفاه را درک می‌کنند.

حتی از آن هم فراتر، تلاش برای دستیابی به این رفاه، برای ایرانی یک نوع سبک زندگی شده است.

جالب اینجاست که در ایران پولدار شدن به هر قیمتی نوعی زرنگی به حساب می آید و انسانهای سالم و بی پول بی عرضه تلقی می شوند.

در ایران استاندارد قیمت وجود ندارد یعنی ممکن است برای خرید یک کالا از دو مغازه دو قیمت متفاوت بپردازید یا اینکه کرایه ماشین را در هر بار استفاده از مسافرکشها متفاوت پرداخت کنی همیشه میشود دعوای بین مسافرکشها و مسافران را بر سر قیمت مشاهده کرد.

بزرگترین درآمد دولت ایران بعد منابع زیر زمینی کسب درآمد از مردم میباشد در ایران دولت سیم کارت گوشی همراه ، خط تلفن ، معافیت سربازی و ... میفروشد.

دولت مرزها را بسته و اجازه ورود کالاهای ارزان را نمیدهد تا خود دولت به میزان بالاتر آن را به مردم بفروشد.

جالب اینجاست مردم ایران به شدت از این وضعیت راضی بوده و با تمام توان از این سیستم حمایت میکنند حتی اگر با کمی غرغر از آن انتقاد کنند.

در کل مردم این جزیره بعد از انقلاب شکوهمند خود که هر سال برای آن جشنها گرفته و پولهای زیادی خرج میکنند بسیار زندگی مفرحی دارند




با عرض پوزش از همه دوستان به خاطری چند وقت تعطیلی وبلاگم


فقط یه چیزی میگم و بس : شکست کار روشنفکران نیست حالا منم که کوچکشون هستم شکست نمی خورم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم

.

 

گوانتانامو...زندان ساواک ..کهریزک

  امروز تلویزیون یکی دیگه از بازیهای کثیفشو رو کرد.. .انقدر گند ماجرای کهریزک در اومد که دیدن یه گزارش بزارن و لا پوشونی کنن....کهریزک جایی که جوونهای بیگناه همسن خودمون رو میبرن اونجا و کاری رو با اونها میکنن که در گوانتانامو انجام نمیدن .  ۱۴۵ نفر تو یه اتاق ۷۰ متری تو همونجایی که دستشویی میکنی باید بمونی بابد غذا بخوری باید به خواهر و مادرت فحش ناموس بدی و صدای سگ در بیاری تا یه لیوان آب بدن دستت و بدترین شکنجه های روانی..

.


منبع : قطار بدون توقف

چند روز در سال کار مي کني؟

چند روز در سال کار مي کني؟

يک مرد پس از 2 سال خدمت پي برد که ترفيع نمي گيرد، انتقال نمي يابد، حقوقش افزايش نمي يابد، تشويق نمي شود. بنابراين او تصميم گرفت که پيش مدير منابع انساني برود. مدير با لبخند او را دعوت به نشستن و شنيدن يک نصيحت کرد: «از تو به خاطر 1 يا 2 روز کاري که تو واقعاً انجام مي دهي، تقدير نمي شود.»

مرد از شنيدن آن جمله شگفت زده شد اما مدير شروع به توضيح نمود.

مدير : يک سال چند روز دارد؟

مرد: 365 روز، بعضي مواقع 366.

مدير: يک روز چند ساعت است؟

مرد: 24 ساعت

مدير: تو چند ساعت در روز کار مي کني؟

مرد: از 10صبح تا 6 بعدازظهر؛ 8 ساعت در روز.

مدير: بنابراين تو چه کسري از روز را کار مي کني؟

مرد: 3/1

مدير: خوبت باشه!! 3/1 از 366 چند روز مي شود؟

مرد: 122 روز.

مدير: آيا تو تعطيلات آخر هفته را کار مي کني؟

مرد: نه آقا.

مدير: در يک سال چند روز تعطيلات آخر هفته وجود دارد؟

مرد: 52 روز شنبه و 52 روز يکشنبه، برابر با 104 روز.

مدير: متشکرم. اگر تو 104 روز را از 122 روز کم کني، چند روز باقي مي ماند؟

مرد:18 روز.

مدير: من به تو اجازه مي دهم که در تا 2 هفته در سال از مرخصي استعلاجي استفاده کني .حال اگر 14 روز از 18 روز کم کني ، چند روز باقي مي ماند؟

مرد: 4 روز.

مدير: آيا تو در روز جمهوري (يکي از تعطيلات رسمي مي باشد) کار مي کني؟

مرد: نه آقا.

مدير: آيا تو در روز استقلال (يکي ديگر از تعطيلات رسمي مي باشد) کار مي کني؟

مرد: نه آقا.

مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟

مرد: 2 روز آقا.

مدير: آيا تو در روز اول سال به سر کار مي روي؟

مرد: نه آقا.

مدير :بنابراين چند روز باقي مي ماند؟

مرد: 1روز آقا.

مدير: آيا تو در روز کريسمس کار مي کني؟

مرد: نه آقا.

مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟

مرد: هيچي آقا.

مدير: پس تو چه ادعايي داري؟

مرد: !!!



پ . ن : با عرض پوزش به همه دوستان خوبم به خاطره دير آپ شدنم .

پ .ن 2 : توي اين روزا كه نبودم يه اتفاقاتي عجيب و غريب برام افتاد كه نتونستم به وبلاگم و اينترنت سر بزنم كه سر فرصت براتون تعريف ميكنم ، شرط ميبندم شمل هم تعجب خواهيد كرد.

پ . ن 3 : يه تصميم مديريتي گرفتم "از امروز به بعد هر هفته يكبار آپ ميشم و در طول هفته به نظرات پاسخ ميدم."

پ.ن4: بابا منو كشتيد ، آره اون بالا عكس خودمه [چشمك]

پ.ن پاياني : راستي "سلام"


 

همه همسران من!

همه همسران من!

روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.


روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»


بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب داد: «به هيچ وجه!» و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.


پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟» او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.


بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد.


ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي کند به کجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: «اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم.»



شرح حکايتدر حقيقت، همه ما در زندگي کاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترک سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است.


همين حالا احيائش کنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش کنيد

متعهد شويد كه در تمام مدت عمرتان مطلب بياموزيد

متعهد شويد كه در تمام مدت عمرتان مطلب بياموزيد

 

ذهن شما بزرگ ترين سرمايه شماست. كيفيت انديشه شماست كه كيفيت زندگي شما را تعيين ميكند. به يادگيري مادم العمر متعهد شويد. در اين زمينه هر چه بگويم كم گفته ام.

ذهن شما قدر كار شما را ميداند.بخوانيد، گوش بدهيد، برنامه هاي ويدئويي و نوار هاي آموزشي را ببينيد و بشنويد. هرگز فراموش نكنيد كه ذهن  ارزشمندترين دارايي شماست. هر كالايي را بخريد پس از مدتي ارزش خود را از دست ميدهد. اما شما ميتوانيد با مطالعه و يادگيري پيوسته  بر ارزش ذهن خود بيفزاييد.

 ارزش خود را بالا ببريد. هر كسي زندگي را با علم واطلاع عملي محدودي شروع ميكند كه ميتواند از آن براي فايده رساني به ديگران استفاده نمايد. هر چه بيشتر بياموزيد ارزشمندتر ميشويد. و هر چه از دانش بيشتري بهره بگيريد، پاداش شما بيشتر ميشود و سطح درآمدتان افزايش بيشتري پيدا ميكند.

وقتي روزهاي زندگي را پشت سر مي گذرانيد ، تجربه بيشتري كسب ميكنيد، مطالب بيشتري ميخوانيد و بر مهارتهاي خود مي افزاييد، دانشتان رشد ميكند و پاداشهاي شما در زندگي افزايش پيدا ميكند.

در زمينه موفقيت ، قانون علت ومعلول  به شكل ((بياموزيد و عمل كنيد )) در مي آيد. هر گاه مطلبي بياموزيد و آن را مورد استفاده قرار بدهيد، به جلو قدم بر ميداريد، بار ديگر حركت جلوي شما آغاز مي شود. هر چه بيشتر بياموزيد و آموخته هاي خود را به كار بگيريد، سريع تر به جلو گام بر مي داريد.

 همچنان بر توانمنديهاي خود اضافه كنيد. تصور كنيد كه ميزان دانش و علم و اطلاع شما مانند آب در درون يك سطل است. سطل آب در آمد شما را مشخص مي سازد. وقتي زندگي را شروع كرديد ، سطل دانش شما بسيار كم عمق بود در ننتيجه موفيقت هاي شما هم به شدت جزئي بودند.وقتي بر سطل دانش و مهارت خود ميافزاييد ، سطل شما پرتر ميشود و در نتيجه بر ميزان پاداش و در آمد شما اضافه مي گردد.

اما در اين اينجا به مسئله اي بر ميخوريم . سوراخي در كف اين سطل وجود دارد. اگر در زماني دست از يادگيري بكشيد و يا اگر بر علم و اطلاع خود  چيزي نيفزاييد، سطح آب درون سطل شما كاهش مي يابد و ديگران از شما عبور ميكنند. اگر پيوسته علم و اطلاع خود را افزايش ندهيد، حاشيه امنيت خود را از دست ميدهيد ودانش و معلومات شما فاقد ارزش ميشوند.

 هرگز از يادگيري دست نكشيد.شمار كثيري از مردمان بالغ اين مطلب را به درستي درك نميكند. اطلاعات اوليه را را مي گيرند و بعد از افزودن بر آن خوداري مي ورزند.  بعد وقتي ميبينند كه جوان تر ها از آنها عبور ميكنند عصباني ميشوند. كسي تا به حال به آنها نگفته كه يادگيري پيوسته چه نقش مهمي مي تواند داشته باشد.

 اگر پيوسته نياموزيد و ياد نگيريد. دانشي كه داريد مرتب كم و كم تر ميشود. شخص بي صلاحيت فردا كسي است كه  امروز بر علم و اطلاع اضافه نمي كند. بي سواد كسي است كه دست از يادگيري كشيده است.

مصمم شويد كه همه روزه  مطالب جديدي بياموزيد، همه روزه كتاب بخوانيد ، به نوار هاي آموزشي گوش بدهيد. هر چه مي توانيد آموزش ببينيد و دانش خود را بيفزاييد.

 


پ .ن يك : اين مطلب را ياد بگريد نه آن كه بخوانيد .

پ .ن دو : اين مطلب از كتاب روانشناسي فروش از بريان ترسي است.

پ .ن سه: بريان ترسي  نه روانشناس نه دانشمند ، تحصيلات آكادميك هم ندارد ، اما او انساني است از بطن تجربه موفق خودش در زندگي و كار تبديل به يك روانشناس و دانشمند شده است .

پ .ن سه : از بريان ترسي كتاب هاي زياد انتشار و ترجمه شده است.

پ .ن چهار :بچه ها ياد بگيريد كه ياد بگيريد ، همين تو را بس "بهروز"

اولين خاطره من از دوران خوش دبيرستان

من بودم و يه قرار با بچه هاي دبيرستان توي  روز جمعه ساعت 10 صبح .

يكي از رفيقام كه اسمش رضا بود توي دبيرستان دخترونه  زندگي ميكردند يعني باباش اونجا سرايدار بود.

هر جمعه ميرفتيم توي دبيرستان دخترونه بازي مي كرديم تعدادمون به 10 نفر مي رسيد اكثرا تيم تشكيل ميداديم براي واليبال البته شرطي بودنش يه حال ديگه ميداد به بازي .

اخ كه يادش بخير . اما جالبش اينجا ميرسه كه يه روزي بر حسب اتفاق خانواده ي  رضا رفته بودن به يه مسافرت يه روزه.

خلاصه ما بچه هاي  كله خر بوديم و رضا حرف گوش كن و كليد سالن مدرسه كه توي خونشون بود.

مخه  رضا  رو زديم مثل يه پسره خوب رفت كليد رو اورد و  رفتيم توي سالن ، اون دبيرستان كه اسمش دبيرستان شهيد  پناهي بود ، 3طبقه داشت .

از چند تا پسر كل خره دبيرستاني چي ميشه انتظار رفت ، ها؟؟؟

هيچي اون سالن را  زير و  رو  كرديم از اين كلاس به اون كلاس مي رفتيم  و داد ميزديم  من ميگفتم : هر كي نگه بغ بغو ، يهو همه ميگفتند بغ بغو بغ بغو ]توي سالن هم صدا ميپيچيد ماهم بيشتر داد ميزديم ، آخ كه چه حال ميداد تو زمون خودش [  البته چيزاي ديگه ايي هم ميگفتيم كه اينجا جاش نيست.

بعضي ها كه نقاشي شون خوب بود پاي تخته شكلت ميكشيدند. بعضي ها شعر مينوشتند ، بعضي ها هم مثل من گچ رو پودر ميكرديم مي ريختيم روي صندلي معلم ها البته اين كار توي مدرسمون مرسوم بود.

هي ، چه روزي بود.

جاي جالبش هم الان ميگم. خلاصه بعد از اينكه كارمون توي طبقات بالا تموم شد ، رفتيم طبقه اول يه كلاس بود گوشه سالن ، فكر كنم كلاس 101 بود ]حافظه رو حال ميكني[ رفتيم داخلش كه خوش بگذريم  كه يهو چشمون به يه قفسه كوچك افتاد كه لاش معلوم بود ، چند تا دفتر توش بود البته درش قفل بود . ما پسرا هم كنجكاو !!!

به رضا گفتم بپر برو پيچ گوشتي رو بيار گفت بهروز بيخيال شد . بچه ها هم ، همه پايه .

زوركي فرستادنش رفت پيچ گوشني رو  بياره . بعد پيچ گوشتي رو اورد شروع به باز كردنش كرديم . بعد از 5 دقيقه تونستيم بازش كنيم . بگو چي  شد .

چند دفتر به درد نخور كه مثل اينكه صاحب نداشت اونجا بود اما يه دفتر پيدا كرديم، اونم چي؟ "دفتر انضباطي" كه مثل اينكه مال يه نماينده كلاس بود . روز به روز اون دفتر ، دسته بندي شده بود . اون دفتر براي ما پسرا كه نميدونستيم دخترا چه جوري سر كلاس شلوغ ميكند ، جالب بود.

من رفتم بالاي  ميز و بلند با لحن خنده دار ميخوندم البته واقعا هم خنده داشت.

زهرا ... : راه رفتن روي ميز ، جيغ زدن سر كلاس ، بلندي ناخن و ...

زينب ... : آرايش كردن سر كلاس ، جيغ زدن ، راه رفتن توي كلاس و...

آذر ... : رافتن روي ميز ، رقصيدن سر كلاس ، دست زدن ، خرف كوش نكردن مبصر كلاس و...

سپيده ... : ناخن بلند كردن ، آرايش كردن و مو بافتن بچه ها ، رقصيدن سر كلاس و...

نيلوفر ... :خنديدن به معلم ، دست زدن ، پا كوبيدن ، فش بد دادن به مبصر كلاس و...

مژگان ... :رقصيدن سر كلاس ،  شكلت كشيدن پاي تخته ، مو كشيدن زهرا و...

واقعا از خنده مرده بوديم  كه به چيزايي ميگن بي انضباطي  ، اي دخترا اگه يه روز توي مدرسه ما بودن ياد مي گرفتند بي انضباطي يعني چي.

بعد كلي خنديديم دفترا گذاشيم سر جاش و بعد محكم بستيمش مثل اول.

بعد راه افتاديم بريم  سراغ دفتر دبيران و مدير ، رفتيم كليدا رو انداختيم اما هيچ كدوم نخورد يكي از بچه ها گفت بيا در بشكونيم يهو ديديم كريه رضا در اومد . گفت تو رو خدا بابام منو ميكشه. خلاصه بي خيال اونجا شديم .

ساعت 2 بود از اونجا دست كشيديم و هر كي رفت سوي خانه خود . اما هيچ وقت اون روز يادم نميره ،

 مخصوصا اونجا كه بعد از چند وقت رضا گفت : وقتي رفتم كليد از خونه بيارم كليد دفتر مدير و اتاق دبيران بر داشته بود تا ما كله خرا  از اونجا سو استفاده نكنيم.




پ ن : بچه بوديم ديگه

پ ن  :  داستان عين واقعيت بود فقط يه جاهاشو  سانسور كردم

پ ن : نميدونم چرا اينقدر مبصرشون وسواس داشت . آخه چي كار داري يكي ناخنش رو بلند ميكنه ، ها ؟؟؟؟؟؟؟

جاده هاي من

جاده ها با من راه می روند

 وما که همیشه ها را دویده ایم

هیچگاه به هم نرسیده ایم

انگار،

در دلهایمان سراب روئیده است.

حالا،

آنقدر طولانی شده ام

که جاده ها ،

خستگی بالا می آورند و

هی،

سنگ زیر پاهایم می دوانند

که زمین بخورم.

 و نمی دانند ،

سال هاست پاهایم طاول بسته است

و فقط خجالت می کشم بگویم

اگر سایه ای پیدا کنم

حتما ،
می ایستم! 

عاشقانه زندگي كن

  در انتخاب همسر، چه معیارهایی را در‌نظر داشته باشیم؟

در بين مسائل پيش آمده براي من مبني بر اينكه چه شخصي را بايد براي ازداوج انتخاب كنم ؟

خيلي ذهن مرا مشغول كرد از آن جايي قبلا گوش به احساسم دادم  از اين عمل پشيمان شدم . گفتم پسر تو از احساس كه چيزي نسيبت نشد ، بيا منطقي و اصولي از روي فكر انتخاب كن . خلاصه از اون جايي كه اينترنت بهترين و سريعترين منبع برام بود  ، رفتم و يه سري در مورد مطالب ازدواج و روانشناسي ازدواج  زدم.

  به نتيجه رسيدم كه اگه كسي منطقي و آگانه انتخاب كنه درصد موفقيت در زندگيش بسيار بالاتر از اون كساني هست آني و از روي حساس (خدايش يه مزه ديگه داره) تصميم و اتنخاب ميكنند.

يه جمله هست كه خيلي دوست دارم بهش برسم ، اون ايتكه:

""عاقلانه انتخاب كن و عاشقانه زندگي كن""

البته يه جمله كوتاست و رسيدن بهش طولاني و سخته  اما حداقل سعي ام رو ميكنم . در اين جستجوهاي خودم به مقالات زير برخوردم بعضي از اونا رو در وبلاگم ميزارم.

اگه زحمتي نيست نظراتون رو هم مطرح كنيد تا ازشان استفاده و بهترين نظرات در وبلاگم به نمايش بذارم آقايون و خانوماي محترم ، شما هم تجربه با ارزشتون رو در اختيار ما بي تجربه ها بزاريد والا ثواب داره.

براي خواندن مقاله " در انتخاب همسر، چه معیارهایی را در‌نظر داشته باشیم؟ " به ادامه مطلب برويد


ادامه نوشته

گفت‌وگوی خواستگارانه

 

عاقل کسی است که فرق بین خوب و خوب‌تر را تشخیص دهد

در این مقاله، راه‌کارهایی برای جوانانی که قصد ازدواج دارند، ارائه گردیده که با توجه به آن و البته با قراردادن آن در متن زندگی خود به گفت‌‌وشنودی منطقی در نشست خواستگاری بپردازند:

لطفا به ادامه مطلب معراجه فرمایید.


 *گفت و گو خواستارانه         * عاشقانه زندگی کن

ادامه نوشته

بچه ها بياييد يادتون نره چي شد

يادم نرفته و نخواهد رفت.

يادم نميره بسيجي دست به اسلحه و باتوم  به مردم كه فقط حقشون ميخواستند حمله وشليك ميكرد.

يادم نميره كه چطور خانواده هاي شهيد پا به پاي مردم عادي به راهپيمايي مي رفتند، به دنبال حق خود مي گشتند.

يادم نميره كه اين دولت مجوز نداد به گروهي از مردم كه ميخواستند به طور مسلامت آميز حرف بزنند .

يادم نميره كه چطور سربازان با باتوم به پير زن و ديگر مردم بي دفاع ميزدند.

يادم نميره كه با اسلحه  مردم را ، چه پير ، چه جوان رو كشتند.

يادم نميره كه چطور و توسط چه گروهي  ندا  و امثال ندا  كشته شدند.

يادم نميره كه چطور و توسط چه گروهي  به كوي دانشگاه حمله شد، و تعدادي از دانشجويان آگاه رو كشتند و تعدادي هم بازداشت كردند.

يادم نميره سربازان در پشت بام خانه ها  مخفيانه به مردم شليك ميكردند.

 يادم نميره بسياريي از مراجع كه خدا رو فراموش كرده بودند ساكت نشسته بودند.

يادم نميره بسياريي از مردم كه پاك و خدا دوست كه امر به معروف و نهي از منكر سرشون ميشد در برابر حقايق  ساكت بودند.

يادم نميره احمدي ن‍‍ژاد با طناب پسران هاشمي راي گرفت اما هنوزعليه اونا كاري نكرده و مطمئنم كاري نخواهد كرد. چون معلوم است كه كار اون يه نوع عوام فريبي بود.

يادم نميره مردم عادي رو كه حقشون رو ميخواستند را خس و خاشع و ارذل و اوباش معرفي كردند  .

يادم نميره كه صدا و سيما ملي تبديل به صدا و سيما ميلي شده بود.

يادم نميره كه احمدي نژاد سي سال دوران انقلاب را ، جايي براي رشد عاملين فساد معرفي كرد. يعني از اين به بعد و حتي قبل جمهوري اسلامي ديگر مقدس نبوده و نيست.

يادم نميره كه چطور آقاي خامنه ايي در برابر مردم خط و نشون كشيد.

يادم نميره كه چطور آقاي خامنه ايي از احمدي نژاد حمايت كرد.

يادم نميره كه چطور آقاي خامنه ايي در برابر همه اي جنايت ها ساكت موند.

يادم نميره كه چه آدم هايي ناپديد شدند الان هم هيچ خبري از سرنوشتشون در دست نيست.

يادم نميره كه شوراي نگهان حاضر نشد صد در صد صندوق ها رو بشمرد.

يادم نميره كه ده در صد صندوق ها را به صورت تصادفي باز شماريي كردند و خطاي ناشي از باز شماريي را خطاي چشمي معرفي كرد.

يادم نميره سه ميليون راي اضافي از كجا آمده بود.

يادم نميره خودكارهايي در حوزه هاي انتخاباتي گذاشته بودند كه بعد از نوشتن چند دقيقه بعد جوهر آن پاك ميشد. تا اسم مورد نظر خود را وارد كنند.

يادم نميره چه جوان هايي كشته شدند .

يادم نميره چه خانواده هايي عزادار شدند و اجازه برگزاري مراسم را بهشون نداند.

من هيچ موقع انتخابات دهم رو يادم نميره .

تو چي؟

خدايا كمك كن تا يادم نرود چه گذشت تا بتوانم تاريخ را به فرزندانم بگويم.

خدايا تو در جايگاه حق نشستي و چه آنهايي كه ما ديده ايم چه آنهايي كه نديده ايم  را تو ديده اي ، به راستي كه عالم محضر خداست.

تو خود مي داني هدف ما چيست؟ تو خود مي داني ما آزادي بي بند و باري نمي خواهيم تو خود ميداني ما فقط خواستار آزادي بيان هستيم.


زبان هايمان قفل هستند

 چشمانمان بسته

دست و پايمان را به زنجير بستند

 اما قلم هايمان هنوز فعال هستند.

 

تمام روشنفكران و مسلمانان واقعي و ايران دوستان مي توانند اين مطلب را در هر جاي وبلاگ شون قرار بدهند.


* بچه ها بياييد يادتون نره چي شد      * مسافرانی کم ارزش و بی اهمیت    *آسیاب به نوبت (نوبت استاد شجریان)

*

مسافرانی کم ارزش و بی اهمیت

همین الآن شنیدم که یک هواپیمای دیگر روسی در مشهد تعداد دیگری از هم‌وطنانمان را کشته است. ظاهرا در مقابل خدماتی که برادر دکتر پوتین و شرکا به ما می‌دهند جان ما کمترین ارزشی ندارد و ضمنا برادر دکترها و نوابغی که درتشکیلات هوایی به‌کارحفاظت مشغولند و باید در این موارد احتمالا گاهی کارهایی هم انجام بدهند به اموردیگری اشتغال دارند و خیلی وقت نمی‌کنند به این گونه مسایل پیش پا افتاده و بی‌اهمیت مشغول باشند.
امیدواریم که این گونه موارد احیانا مانعی در جهت گسترش ارتباطات ما با برادران چینی و روسی نشده و دست در دست هم میهن خویش را کنیم آباد. به خانواده‌ی مقتولین هم صمیمانه توصیه می‌کنم که خیلی هم سخت نگیرند بالاخره معلوم است که اشتباه خلبان بوده و طبق قضا و قدر عزیزانشان نابود شده‌اند. اشکال فقط این‌جاست که در آن یکی سقوط هفته‌ی پیش شنیدم که ارمنستانی‌ها برای مسافران ایرانی مراسم برگزار کرده‌اند و برای چهارتا و نصفی ارمنی کشته شده عزای عمومی اعلام شده ولی خب ما که وقتمان گرفته ‌تر از این حرف‌هاست و باتوجه به‌این که درحال آماده کردن خود برای مدیریت جهان هستیم طبیعتا فرصتی برای این جور موارد کم ارزش نداریم.
حالا با توجه به‌این‌که ظاهرا قرار است به صورت هفتگی از این حوادث داشته باشیم پیشنهادی هم دارم که برگزاری مراسم و این جور چیز‌های بی‌اهمیت را بدهیم کشورهای دور و بر نوبتی برگزار بکنند. برای پذیرایی از میهمانان هم می‌توانیم از ایالات متحده‌ی کومور قند و چای وارد کنیم و با استکان روسی توسط برادران لبنانی مراسم را اجرا کنیم.
ضمنا با توجه با این که سیستم انتخاب مشاغل مسئول در این جور کارهای بی‌اهمیت ظاهرا شیر یا خطی است درخواست دارم که اگر امکان دارد و جای کسی تنگ نمی‌شود مدتی هم یکی از این شغل‌هارا به من هم بدهند . باور کنید از بچگی به هواپیما بازی خیلی علاقه داشتم.
 

دزدهای دو قلو

 

من آموختم كه افسوس گذشته و ترس از آينده دزدهاي دوقلويي هستند كه لذت لحظه حال را از ما مي دزدند.

 

ما وظيفه خودمان را انجام مي دهيم

 دو تا كارگر در حال كار بودند. يكي زمين را مي كند و ديگري آن را پر مي كرد.

عابري كه از آنجا رد مي شد از آنها پرسيد: «چرا كار بيهوده انجام مي دهيد؟»

يكي از آن دو كارگر كه از سوال عابر ناراحت شده بود، گفت: «ما كار بيهوده انجام نمي دهيم. ما هميشه سه نفريم. يكي زمين مي كند، دومي لوله را كار مي گذارد و سومي رويش را پر مي كند. امروز نفر دوم مريض بوده و سر كار نيامده است ولي ما وظيفه خودمان را انجام مي دهيم.»


راز موفقيت مرد كشاورز

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

لطیفه مدیریتی(کی باید رئیس بشه؟)

تمام اعضاي بدن جلسه‌اي تشكيل دادند تا رئيس بدن را تعيين كنند.

مغز گفت: "من رئيسم، چون تمام سيستم‌هاي بدن را كنترل مي‌كنم و بدون من هيچ عملي در بدن انجام نمي‌شود."

خون گفت: "من بايد رئيس بدن باشم، چون اكسيژن را به تمام اعضاي بدن مي‌رسانم و بدون من هيچ عضوي كار نخواهد كرد."

معده گفت: "من بايد رئيس باشم، چون تمام غذاها را من پردازش مي‌كنم و انرژي لازم اعضاي بدن را تأمين مي‌كنم."

همهمه‌اي سر گرفت و باقي اعضاء نيز تلاش مي‌كردند رئيس بودن خود را توجيه كنند.

در اين بين مقعد با صداي بلند گفت: "من رئيس بدن هستم."

به يكباره اعضاي بدن شروع به خنديدن كردند و مقعد را مسخره كردند. او نيز عصباني و منقبض شد.

در فاصله چند روز، مغز دچار سردرد وحشتناكي شد، معده ورم كرد و خون نيز سمي شد. به ناچار همه اعضاء تسليم شدند و توافق كردند كه مقعد رئيس بدن باشد.

 

نتیجه گیری مدیریتی :

اگر سيستمي خوب طراحي و توليد شده باشد (مانند بدن) همه اجزاي آن لازم و ضروري هستند. عملكرد چنين سيستمي در حد مورد انتظار، نيازمند وجود و همكاري تمام اجزاي آن است و اجزا نسبت به يكديگر برتري ندارند. چنين سيستمي يك سيستم ناب (Lean) است و كوچكترين خللي در يكي از اعضاء، موجب اختلال در كل سيستم و اجزا مي‌شود.


حکایتی جالب و خواندنی

ويلون نوازي در مترو

در يك سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون كرد. اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا كه شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر كارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقيقه گذشته بود كه مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش كاست و چند ثانيه‌اي توقف كرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. يك دقيقه بعد، ويلون زن اولين انعام خود را دريافت كرد. خانمي بي‌آنكه توقف كند يك اسكناس يك دلاري به درون كاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقيقه بعد، مردي در حاليكه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تكيه داد، ولي ناگهان نگاهي به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.

كسي كه بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، كودك سه ساله‌اي بود كه مادرش با عجله و كشان كشان او را با خود مي ‌برد. كودك يك لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت، مادر محكم تر كشيد و كودك در حاليكه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد. اين صحنه، توسط چندين كودك ديگر نيز به همان ترتيب تكرار شد و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن شان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقيقه‌اي كه ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندكي توقف كردند. بيست نفر انعام دادند، بي‌آنكه مكثي كرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد. وقتيكه ويلون‌زن از نواختن دست كشيد و سكوت بر همه جا حاكم شد، نه كسي متوجه شد. نه كسي تشويق كرد، و نه كسي او را شناخت.

هيچكس نمي‌دانست كه اين ويلون‌زن همان «جاشوا بل» يكي از بهترين موسيقيدانان جهان است و نوازنده‌ي يكي از پيچيده‌ترين قطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه و نيم ميليون دلار مي‌باشد. جاشوا بل دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يكي از تئاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا كرده بود كه تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود و قيمت متوسط هر بليط يكصد دلار بود.

اين يك داستان حقيقي است. نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن پست ترتيب داده شده بود و بخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الويت ‌هاي مردم بود.

نتيجه: آيا ما در شزايط معمولي و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درك زيبايي هستيم؟ لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌كنيم؟ آيا نبوغ و شگرد ها را در يك شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي كنيم؟ يكي از نتايج ممكن اين آزمايش مي تواند اين باشد؛ اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم كه توقف كنيم و به يكي از بهترين موسيقيدانان جهان كه در حال نواختن يكي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون است، گوش فرا دهيم، چه چيز هاي ديگري را داريم از دست مي دهيم؟

شعر
عکس ها
یادمان خواهد ماند (سیاسی و اجتماعی)
مدیریتی
جامعه شناسی
عقاید و نظرهای شخصی
لطيفه هاي مديريتي

ای کاش میشد اینطوری بریم خونه

من که خودم شاخ در اوردم وقتی کلیپ زیر رو دیدم  پیشنهاد میکنم شما هم ببینید

کافی فقط روی لینک زیر کلیک کنید

پر سرعت ترین ایاب و ذهاب


کارمند نمونه به این میگن

این یکی واقعا نوبره

کار چه بلایی سر آدما میاره که حتی نمیزاره ۲ دقیقه راحت باشه

تبلیغ چاقو

مطالعه تطبيقي خواستگاري و بازاريابي

در يكي از كلاس هاي دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاريابي به دانشجويان خود بود...

1) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم

2) شما در يك مهماني به همراه دوستانتون، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن" ، به اين مي گن تبليغات

3) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني

4) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين ، وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟ " ، به اين ميگن روابط عمومي

5) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

6) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

7) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

8) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

9) شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار


آسیاب به نوبت (نوبت استاد شجریان)

نوبت استاد شجریان

.
لطفا عجله نکنید، آسیاب به نوبت است و حالا نوبت استاد شجریان است.
متنی مثلا افشاگرانه در مود استاد شجریان نوشته شده و هرچه مزخرفاتی که معمولا بلدهستند ( و تنها چیزی هست که بلدند) به ایشان گفته‌اند. البته ایشان شانس دارند که هنوز مثل شاملو به قتل متهمشان نکرده‌اند که این هم خیلی دور ار ذهن نیست.
همه‌ی استادان، بزرگان، دانشمندان، فرهیختگان، نوابغ، هنرمندان، شعرا،وخلاصه هرکسی که سرش کمی به تنش می‌ارزد خود را آماده کنند که توپخانه‌ی برادر دکترها آماده‌ی شلیک است .
لطفا عجله نکنید، آسیاب به نوبت است!