زندگی مردم ایران از دیدگاه یک خبر نگار خارجی




زندگی مردم ایران از دیدگاه یک خبر نگار خارجی


این عنوان یکی از مقاله‌های روزنامه ان.آر.سی است در یکی از شماره‌های اخیر خود. در صدر این مقاله آمده است: این تابستان خبرنگاران ما از کشورهای گوناگون، رابطه آن کشورها را با پول توصیف می‌کنند. این بار نوبت ایران است.

در این نوشتار که به قلم توماس اردبرینک، خبرنگار دائمی ان.آر.سی در ایران است می‌خوانیم:

 هنوز پس از شش سال سکونت در این کلان‌شهر، نمی‌دانم تهرانی‌ها از کجا پول در می‌آورند.

بسیاری افراد در نگاه اول به نظر می‌آید که هیچ درآمدی ندارند یا درآمدشان ۳۰۰ یورو بیشتر نیست. ۳۰۰ یورو نسبت به پولی که برای زندگی در تهران لازم است، انعامی بیش نیست.

با علم بر این‌که تورم در ایران بالاتر از ۲۵ درصد است، نظام همگانی پرداخت هزینه خرید خانه با اقساط وجود ندارد و کمک‌هزینه‌هایی که دولت به بیکاران می‌دهد، در حداقل قرار دارد، این پدیده که ساکنان تهران باز هم دستشان به دهانشان می‌رسد، یک راز عجیب است. البته چنین نتیجه باید گرفت که وضع زندگی تهرانی‌ها دشوار است.

با همه دشواری‌ها مردم باز هم پول برای خرج کردن دارند. این احتمالاً به خلاقیت بی‌انتهای آنان در به دست آوردن سود برمی‌گردد.

کسی که در ایران می‌خواهد سود کند، باید ۲۴ ساعت در فکر پول باشد. تهرانی‌ها هم به صحبت زیاد در مورد پول علاقه وافری دارند؛ چه در جشن‌ها، چه در تشیع جنازه، در فروشگاه‌ها، در سونا یا در تاکسی؛ فرقی ندارد.

این عادت بدی به حساب نمی‌آید؛ بلکه جزئی است از بازی زندگی. تبادل افکار در مورد روش‌های جدید درآمد همیشه ممکن است امکانات جدیدی را پیش پای فرد قرار بدهد.

فکر کردن به پول در ایران یک نیاز تلخ است، چرا که حکومت ایران، هر چه هم اسلامی و مهرورز باشد (یا وانمود کند که هست) باز این تک‌تک خود افراد هستند که باید آب خود را از گلیم بالا بکشند.

در کشور بسته‌ای مانند ایران با تعداد فراوانی قوانین دولتی که آزادی فردی را محدود می‌کند (برای نمونه قوانین لباس، قوانین الکل) فرد می‌تواند با پول یک تکه از آزادی را در بازار سیاه برای خود بخرد. بازار سیاهی که همه‌ی چیزهای ممنوع در آن یافت می‌شود.

با پول می‌توانی فرزندت را برای تحصیل به خارج بفرستی؛ خانه بزرگ‌تری بخری تا دیوارهای باز هم بلندترش دنیای بیرون را پس بزند؛ و هر وقت به هنگام کار اشتباهی گیر افتادی، بتوانی به پلیس رشوه بدهی.

نمایندگان طبقه متوسط ایران، به ویژه شهرنشینان کلان‌شهر تهران، از همان نوجوانی کار بر روی ساختن یک وضعیت مطمئن مالی را آغاز می‌کنند.

سنت‌های ایرانی طی سده‌های متمادی یک طرح نبوغ‌آمیز مالی برای زندگی و آینده افراد ترتیب داده است. روش آن‌ها مانند هلند، ایجاد یک حساب بانکی پس‌انداز برای کودک نیست؛ بلکه سیستمی است که طبق آن باید فرزندان و نوه‌های شخص هم دارای مسکن شوند.

پرداخت بهای خانه با اقساط به سبکی که در اروپا وجود دارد، یعنی با بهره‌های نسبتاً پایین و قسط‌هایی که چندین دهه طول می‌کشد، در ایران وجود ندارد اما داماد و عروس جوان روی این حساب می‌کنند که خانواده داماد خانه را برایشان خواهد خرید و خانواده عروس وسایل خانه را.

برای رسیدن به چنین لحظه‌ای یک عمر سرمایه‌گذاری هوشمندانه پشت سر گذاشته شده است.

به تازگی یک بانوی جوان از دوستان من با پزشکی ازدواج کرد. با این‌که والدین او بایستی هزینه‌های خرید خانه را متقبل می‌شدند؛ ولی پدر عروس هم چندین قطعه زمین مختلف را که طی سال‌ها خریداری کرده بود، فروخت تا بتواند هزینه وسایل منزل دخترش را بپردازد (تلویزیون‌های بزرگ و مبل‌های مجلل).

بر طبق سنت، او از همان زمان تولد دخترش چند قطعه زمین خریده بود. قیمت این زمین‌ها به شدت بالا رفته بود.

یکی از زبانزدهای ایرانیان این است که بهای خانه و زمین در ایران هیچ‌وقت پایین نمی‌رود. هر خانواده‌ای که بتواند در مسکن سرمایه‌گذاری کند، حتماً این کار را برای روز مبادا هم که شده، انجام می‌دهد.

اما برای رسیدن به اطمینان مالی در ایران به چیزی بیش از خانه و زمین نیاز داری. بیشتر از ۸۰ درصد اقتصاد ایران در دست دولت است و ۲۰ درصد بقیه اکثراً در دست بازاریان و فعالان اقتصادی طبقه متوسط.

یکی از راه‌های موفقت در ایران این است که از طرقی به دفاتر نمایندگی وارد شوی و حق فروش یک مارک یا محصول را در ایران نمایندگی کنی.

دفترهای نمایندگی در تمام اشکال و انواع و با این‌که محبوب هستند، در تمام درجات مختلف موفقیت در ایران یافت می‌شوند.

شخصی هست که حق انحصاری فروش آسانسورهای اوتیس را گرفته و تاجر دیگری فروشنده انحصاری مته‌های ماشینی مارک بوش است.

زندگی ایران، یک زندگی پر از ریسک است. ایران کشوری است که در آن دولت، یک‌شبه بهره‌ها را نصف می‌کند و اسراییل را تهدید به بمباران می‌کند؛ با همه آثار پیش‌بینی‌ناپذیر.

شاید برای همین هم هست که ایرانی‌ها سرمایه‌گذاران خطرپذیری هستند. طرز نگرش مردم به سرمایه‌گذاری هم با کشورهای دیگر فرق دارد.

وقتی می‌گویم که قسط خرید مسکن در هلند کمی بالای ۵.۵ درصد است، دوستان ایرانی‌ام با تعجب می‌پرسند که پس چرا من درجا ۱۰ خانه نمی‌خرم؟

در ایران برای خرید مسکن تنها می شود وام‌های کوتاه‌مدت گرفت؛ با بهره‌هایی بسیار بالاتر از ۳۰ درصد.

پس‌انداز در ایران، کار ابلهان است. تورم همیشگی باعث می‌شود که ارزش پول پایین بیاید؛ بنابراین باید با پول کار کنی. بیشتر ایرانی‌ها معتقدند که دم غنیمت است. برای همین هم بیشتر پول به دست آمده را با همان سرعت خرج اجناس لوکس می‌کنند تا وجهه بالاتری به دست بیاورند.

هر کس دشت خوبی داشته سریعاً یک ماشین گران‌قیمت یا کیف و لباس گران می‌خرد؛ چرا که همسایه‌ها باید ببینند که وضع ایشان خوب است.

در مهمانی‌ها و عروسی‌ها هم همه با علاقه، وضع مالی دیگران را بررسی می‌کنند. کسانی که پول دارند، حتی اگر این پول را از طریق تماس با حکومت به دست آورده باشند، به چشم افراد موفق دیده می‌شوند.

یکی از پرسش‌های استاندارد به هنگام غیبت از همسایه جدید یا داماد و شوهر جدید دخترخاله این است که: پولداره؟

در مورد هر تازه‌وارد به محفل بستگان ایشان هم که هنوز نرده‌های زیادی را از نردبان اجتماع باید بالا برود گفته می‌شود: «انشاءالله زود پولدار می‌شه» چرا که همه در ایران لزوم رسیدن به رفاه را درک می‌کنند.

حتی از آن هم فراتر، تلاش برای دستیابی به این رفاه، برای ایرانی یک نوع سبک زندگی شده است.

جالب اینجاست که در ایران پولدار شدن به هر قیمتی نوعی زرنگی به حساب می آید و انسانهای سالم و بی پول بی عرضه تلقی می شوند.

در ایران استاندارد قیمت وجود ندارد یعنی ممکن است برای خرید یک کالا از دو مغازه دو قیمت متفاوت بپردازید یا اینکه کرایه ماشین را در هر بار استفاده از مسافرکشها متفاوت پرداخت کنی همیشه میشود دعوای بین مسافرکشها و مسافران را بر سر قیمت مشاهده کرد.

بزرگترین درآمد دولت ایران بعد منابع زیر زمینی کسب درآمد از مردم میباشد در ایران دولت سیم کارت گوشی همراه ، خط تلفن ، معافیت سربازی و ... میفروشد.

دولت مرزها را بسته و اجازه ورود کالاهای ارزان را نمیدهد تا خود دولت به میزان بالاتر آن را به مردم بفروشد.

جالب اینجاست مردم ایران به شدت از این وضعیت راضی بوده و با تمام توان از این سیستم حمایت میکنند حتی اگر با کمی غرغر از آن انتقاد کنند.

در کل مردم این جزیره بعد از انقلاب شکوهمند خود که هر سال برای آن جشنها گرفته و پولهای زیادی خرج میکنند بسیار زندگی مفرحی دارند




با عرض پوزش از همه دوستان به خاطری چند وقت تعطیلی وبلاگم


فقط یه چیزی میگم و بس : شکست کار روشنفکران نیست حالا منم که کوچکشون هستم شکست نمی خورم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم

.

 

متعهد شويد كه در تمام مدت عمرتان مطلب بياموزيد

متعهد شويد كه در تمام مدت عمرتان مطلب بياموزيد

 

ذهن شما بزرگ ترين سرمايه شماست. كيفيت انديشه شماست كه كيفيت زندگي شما را تعيين ميكند. به يادگيري مادم العمر متعهد شويد. در اين زمينه هر چه بگويم كم گفته ام.

ذهن شما قدر كار شما را ميداند.بخوانيد، گوش بدهيد، برنامه هاي ويدئويي و نوار هاي آموزشي را ببينيد و بشنويد. هرگز فراموش نكنيد كه ذهن  ارزشمندترين دارايي شماست. هر كالايي را بخريد پس از مدتي ارزش خود را از دست ميدهد. اما شما ميتوانيد با مطالعه و يادگيري پيوسته  بر ارزش ذهن خود بيفزاييد.

 ارزش خود را بالا ببريد. هر كسي زندگي را با علم واطلاع عملي محدودي شروع ميكند كه ميتواند از آن براي فايده رساني به ديگران استفاده نمايد. هر چه بيشتر بياموزيد ارزشمندتر ميشويد. و هر چه از دانش بيشتري بهره بگيريد، پاداش شما بيشتر ميشود و سطح درآمدتان افزايش بيشتري پيدا ميكند.

وقتي روزهاي زندگي را پشت سر مي گذرانيد ، تجربه بيشتري كسب ميكنيد، مطالب بيشتري ميخوانيد و بر مهارتهاي خود مي افزاييد، دانشتان رشد ميكند و پاداشهاي شما در زندگي افزايش پيدا ميكند.

در زمينه موفقيت ، قانون علت ومعلول  به شكل ((بياموزيد و عمل كنيد )) در مي آيد. هر گاه مطلبي بياموزيد و آن را مورد استفاده قرار بدهيد، به جلو قدم بر ميداريد، بار ديگر حركت جلوي شما آغاز مي شود. هر چه بيشتر بياموزيد و آموخته هاي خود را به كار بگيريد، سريع تر به جلو گام بر مي داريد.

 همچنان بر توانمنديهاي خود اضافه كنيد. تصور كنيد كه ميزان دانش و علم و اطلاع شما مانند آب در درون يك سطل است. سطل آب در آمد شما را مشخص مي سازد. وقتي زندگي را شروع كرديد ، سطل دانش شما بسيار كم عمق بود در ننتيجه موفيقت هاي شما هم به شدت جزئي بودند.وقتي بر سطل دانش و مهارت خود ميافزاييد ، سطل شما پرتر ميشود و در نتيجه بر ميزان پاداش و در آمد شما اضافه مي گردد.

اما در اين اينجا به مسئله اي بر ميخوريم . سوراخي در كف اين سطل وجود دارد. اگر در زماني دست از يادگيري بكشيد و يا اگر بر علم و اطلاع خود  چيزي نيفزاييد، سطح آب درون سطل شما كاهش مي يابد و ديگران از شما عبور ميكنند. اگر پيوسته علم و اطلاع خود را افزايش ندهيد، حاشيه امنيت خود را از دست ميدهيد ودانش و معلومات شما فاقد ارزش ميشوند.

 هرگز از يادگيري دست نكشيد.شمار كثيري از مردمان بالغ اين مطلب را به درستي درك نميكند. اطلاعات اوليه را را مي گيرند و بعد از افزودن بر آن خوداري مي ورزند.  بعد وقتي ميبينند كه جوان تر ها از آنها عبور ميكنند عصباني ميشوند. كسي تا به حال به آنها نگفته كه يادگيري پيوسته چه نقش مهمي مي تواند داشته باشد.

 اگر پيوسته نياموزيد و ياد نگيريد. دانشي كه داريد مرتب كم و كم تر ميشود. شخص بي صلاحيت فردا كسي است كه  امروز بر علم و اطلاع اضافه نمي كند. بي سواد كسي است كه دست از يادگيري كشيده است.

مصمم شويد كه همه روزه  مطالب جديدي بياموزيد، همه روزه كتاب بخوانيد ، به نوار هاي آموزشي گوش بدهيد. هر چه مي توانيد آموزش ببينيد و دانش خود را بيفزاييد.

 


پ .ن يك : اين مطلب را ياد بگريد نه آن كه بخوانيد .

پ .ن دو : اين مطلب از كتاب روانشناسي فروش از بريان ترسي است.

پ .ن سه: بريان ترسي  نه روانشناس نه دانشمند ، تحصيلات آكادميك هم ندارد ، اما او انساني است از بطن تجربه موفق خودش در زندگي و كار تبديل به يك روانشناس و دانشمند شده است .

پ .ن سه : از بريان ترسي كتاب هاي زياد انتشار و ترجمه شده است.

پ .ن چهار :بچه ها ياد بگيريد كه ياد بگيريد ، همين تو را بس "بهروز"

اولين خاطره من از دوران خوش دبيرستان

من بودم و يه قرار با بچه هاي دبيرستان توي  روز جمعه ساعت 10 صبح .

يكي از رفيقام كه اسمش رضا بود توي دبيرستان دخترونه  زندگي ميكردند يعني باباش اونجا سرايدار بود.

هر جمعه ميرفتيم توي دبيرستان دخترونه بازي مي كرديم تعدادمون به 10 نفر مي رسيد اكثرا تيم تشكيل ميداديم براي واليبال البته شرطي بودنش يه حال ديگه ميداد به بازي .

اخ كه يادش بخير . اما جالبش اينجا ميرسه كه يه روزي بر حسب اتفاق خانواده ي  رضا رفته بودن به يه مسافرت يه روزه.

خلاصه ما بچه هاي  كله خر بوديم و رضا حرف گوش كن و كليد سالن مدرسه كه توي خونشون بود.

مخه  رضا  رو زديم مثل يه پسره خوب رفت كليد رو اورد و  رفتيم توي سالن ، اون دبيرستان كه اسمش دبيرستان شهيد  پناهي بود ، 3طبقه داشت .

از چند تا پسر كل خره دبيرستاني چي ميشه انتظار رفت ، ها؟؟؟

هيچي اون سالن را  زير و  رو  كرديم از اين كلاس به اون كلاس مي رفتيم  و داد ميزديم  من ميگفتم : هر كي نگه بغ بغو ، يهو همه ميگفتند بغ بغو بغ بغو ]توي سالن هم صدا ميپيچيد ماهم بيشتر داد ميزديم ، آخ كه چه حال ميداد تو زمون خودش [  البته چيزاي ديگه ايي هم ميگفتيم كه اينجا جاش نيست.

بعضي ها كه نقاشي شون خوب بود پاي تخته شكلت ميكشيدند. بعضي ها شعر مينوشتند ، بعضي ها هم مثل من گچ رو پودر ميكرديم مي ريختيم روي صندلي معلم ها البته اين كار توي مدرسمون مرسوم بود.

هي ، چه روزي بود.

جاي جالبش هم الان ميگم. خلاصه بعد از اينكه كارمون توي طبقات بالا تموم شد ، رفتيم طبقه اول يه كلاس بود گوشه سالن ، فكر كنم كلاس 101 بود ]حافظه رو حال ميكني[ رفتيم داخلش كه خوش بگذريم  كه يهو چشمون به يه قفسه كوچك افتاد كه لاش معلوم بود ، چند تا دفتر توش بود البته درش قفل بود . ما پسرا هم كنجكاو !!!

به رضا گفتم بپر برو پيچ گوشتي رو بيار گفت بهروز بيخيال شد . بچه ها هم ، همه پايه .

زوركي فرستادنش رفت پيچ گوشني رو  بياره . بعد پيچ گوشتي رو اورد شروع به باز كردنش كرديم . بعد از 5 دقيقه تونستيم بازش كنيم . بگو چي  شد .

چند دفتر به درد نخور كه مثل اينكه صاحب نداشت اونجا بود اما يه دفتر پيدا كرديم، اونم چي؟ "دفتر انضباطي" كه مثل اينكه مال يه نماينده كلاس بود . روز به روز اون دفتر ، دسته بندي شده بود . اون دفتر براي ما پسرا كه نميدونستيم دخترا چه جوري سر كلاس شلوغ ميكند ، جالب بود.

من رفتم بالاي  ميز و بلند با لحن خنده دار ميخوندم البته واقعا هم خنده داشت.

زهرا ... : راه رفتن روي ميز ، جيغ زدن سر كلاس ، بلندي ناخن و ...

زينب ... : آرايش كردن سر كلاس ، جيغ زدن ، راه رفتن توي كلاس و...

آذر ... : رافتن روي ميز ، رقصيدن سر كلاس ، دست زدن ، خرف كوش نكردن مبصر كلاس و...

سپيده ... : ناخن بلند كردن ، آرايش كردن و مو بافتن بچه ها ، رقصيدن سر كلاس و...

نيلوفر ... :خنديدن به معلم ، دست زدن ، پا كوبيدن ، فش بد دادن به مبصر كلاس و...

مژگان ... :رقصيدن سر كلاس ،  شكلت كشيدن پاي تخته ، مو كشيدن زهرا و...

واقعا از خنده مرده بوديم  كه به چيزايي ميگن بي انضباطي  ، اي دخترا اگه يه روز توي مدرسه ما بودن ياد مي گرفتند بي انضباطي يعني چي.

بعد كلي خنديديم دفترا گذاشيم سر جاش و بعد محكم بستيمش مثل اول.

بعد راه افتاديم بريم  سراغ دفتر دبيران و مدير ، رفتيم كليدا رو انداختيم اما هيچ كدوم نخورد يكي از بچه ها گفت بيا در بشكونيم يهو ديديم كريه رضا در اومد . گفت تو رو خدا بابام منو ميكشه. خلاصه بي خيال اونجا شديم .

ساعت 2 بود از اونجا دست كشيديم و هر كي رفت سوي خانه خود . اما هيچ وقت اون روز يادم نميره ،

 مخصوصا اونجا كه بعد از چند وقت رضا گفت : وقتي رفتم كليد از خونه بيارم كليد دفتر مدير و اتاق دبيران بر داشته بود تا ما كله خرا  از اونجا سو استفاده نكنيم.




پ ن : بچه بوديم ديگه

پ ن  :  داستان عين واقعيت بود فقط يه جاهاشو  سانسور كردم

پ ن : نميدونم چرا اينقدر مبصرشون وسواس داشت . آخه چي كار داري يكي ناخنش رو بلند ميكنه ، ها ؟؟؟؟؟؟؟

جاده هاي من

جاده ها با من راه می روند

 وما که همیشه ها را دویده ایم

هیچگاه به هم نرسیده ایم

انگار،

در دلهایمان سراب روئیده است.

حالا،

آنقدر طولانی شده ام

که جاده ها ،

خستگی بالا می آورند و

هی،

سنگ زیر پاهایم می دوانند

که زمین بخورم.

 و نمی دانند ،

سال هاست پاهایم طاول بسته است

و فقط خجالت می کشم بگویم

اگر سایه ای پیدا کنم

حتما ،
می ایستم! 

عاشقانه زندگي كن

  در انتخاب همسر، چه معیارهایی را در‌نظر داشته باشیم؟

در بين مسائل پيش آمده براي من مبني بر اينكه چه شخصي را بايد براي ازداوج انتخاب كنم ؟

خيلي ذهن مرا مشغول كرد از آن جايي قبلا گوش به احساسم دادم  از اين عمل پشيمان شدم . گفتم پسر تو از احساس كه چيزي نسيبت نشد ، بيا منطقي و اصولي از روي فكر انتخاب كن . خلاصه از اون جايي كه اينترنت بهترين و سريعترين منبع برام بود  ، رفتم و يه سري در مورد مطالب ازدواج و روانشناسي ازدواج  زدم.

  به نتيجه رسيدم كه اگه كسي منطقي و آگانه انتخاب كنه درصد موفقيت در زندگيش بسيار بالاتر از اون كساني هست آني و از روي حساس (خدايش يه مزه ديگه داره) تصميم و اتنخاب ميكنند.

يه جمله هست كه خيلي دوست دارم بهش برسم ، اون ايتكه:

""عاقلانه انتخاب كن و عاشقانه زندگي كن""

البته يه جمله كوتاست و رسيدن بهش طولاني و سخته  اما حداقل سعي ام رو ميكنم . در اين جستجوهاي خودم به مقالات زير برخوردم بعضي از اونا رو در وبلاگم ميزارم.

اگه زحمتي نيست نظراتون رو هم مطرح كنيد تا ازشان استفاده و بهترين نظرات در وبلاگم به نمايش بذارم آقايون و خانوماي محترم ، شما هم تجربه با ارزشتون رو در اختيار ما بي تجربه ها بزاريد والا ثواب داره.

براي خواندن مقاله " در انتخاب همسر، چه معیارهایی را در‌نظر داشته باشیم؟ " به ادامه مطلب برويد


ادامه نوشته

بچه ها بياييد يادتون نره چي شد

يادم نرفته و نخواهد رفت.

يادم نميره بسيجي دست به اسلحه و باتوم  به مردم كه فقط حقشون ميخواستند حمله وشليك ميكرد.

يادم نميره كه چطور خانواده هاي شهيد پا به پاي مردم عادي به راهپيمايي مي رفتند، به دنبال حق خود مي گشتند.

يادم نميره كه اين دولت مجوز نداد به گروهي از مردم كه ميخواستند به طور مسلامت آميز حرف بزنند .

يادم نميره كه چطور سربازان با باتوم به پير زن و ديگر مردم بي دفاع ميزدند.

يادم نميره كه با اسلحه  مردم را ، چه پير ، چه جوان رو كشتند.

يادم نميره كه چطور و توسط چه گروهي  ندا  و امثال ندا  كشته شدند.

يادم نميره كه چطور و توسط چه گروهي  به كوي دانشگاه حمله شد، و تعدادي از دانشجويان آگاه رو كشتند و تعدادي هم بازداشت كردند.

يادم نميره سربازان در پشت بام خانه ها  مخفيانه به مردم شليك ميكردند.

 يادم نميره بسياريي از مراجع كه خدا رو فراموش كرده بودند ساكت نشسته بودند.

يادم نميره بسياريي از مردم كه پاك و خدا دوست كه امر به معروف و نهي از منكر سرشون ميشد در برابر حقايق  ساكت بودند.

يادم نميره احمدي ن‍‍ژاد با طناب پسران هاشمي راي گرفت اما هنوزعليه اونا كاري نكرده و مطمئنم كاري نخواهد كرد. چون معلوم است كه كار اون يه نوع عوام فريبي بود.

يادم نميره مردم عادي رو كه حقشون رو ميخواستند را خس و خاشع و ارذل و اوباش معرفي كردند  .

يادم نميره كه صدا و سيما ملي تبديل به صدا و سيما ميلي شده بود.

يادم نميره كه احمدي نژاد سي سال دوران انقلاب را ، جايي براي رشد عاملين فساد معرفي كرد. يعني از اين به بعد و حتي قبل جمهوري اسلامي ديگر مقدس نبوده و نيست.

يادم نميره كه چطور آقاي خامنه ايي در برابر مردم خط و نشون كشيد.

يادم نميره كه چطور آقاي خامنه ايي از احمدي نژاد حمايت كرد.

يادم نميره كه چطور آقاي خامنه ايي در برابر همه اي جنايت ها ساكت موند.

يادم نميره كه چه آدم هايي ناپديد شدند الان هم هيچ خبري از سرنوشتشون در دست نيست.

يادم نميره كه شوراي نگهان حاضر نشد صد در صد صندوق ها رو بشمرد.

يادم نميره كه ده در صد صندوق ها را به صورت تصادفي باز شماريي كردند و خطاي ناشي از باز شماريي را خطاي چشمي معرفي كرد.

يادم نميره سه ميليون راي اضافي از كجا آمده بود.

يادم نميره خودكارهايي در حوزه هاي انتخاباتي گذاشته بودند كه بعد از نوشتن چند دقيقه بعد جوهر آن پاك ميشد. تا اسم مورد نظر خود را وارد كنند.

يادم نميره چه جوان هايي كشته شدند .

يادم نميره چه خانواده هايي عزادار شدند و اجازه برگزاري مراسم را بهشون نداند.

من هيچ موقع انتخابات دهم رو يادم نميره .

تو چي؟

خدايا كمك كن تا يادم نرود چه گذشت تا بتوانم تاريخ را به فرزندانم بگويم.

خدايا تو در جايگاه حق نشستي و چه آنهايي كه ما ديده ايم چه آنهايي كه نديده ايم  را تو ديده اي ، به راستي كه عالم محضر خداست.

تو خود مي داني هدف ما چيست؟ تو خود مي داني ما آزادي بي بند و باري نمي خواهيم تو خود ميداني ما فقط خواستار آزادي بيان هستيم.


زبان هايمان قفل هستند

 چشمانمان بسته

دست و پايمان را به زنجير بستند

 اما قلم هايمان هنوز فعال هستند.

 

تمام روشنفكران و مسلمانان واقعي و ايران دوستان مي توانند اين مطلب را در هر جاي وبلاگ شون قرار بدهند.


* بچه ها بياييد يادتون نره چي شد      * مسافرانی کم ارزش و بی اهمیت    *آسیاب به نوبت (نوبت استاد شجریان)

*

مسافرانی کم ارزش و بی اهمیت

همین الآن شنیدم که یک هواپیمای دیگر روسی در مشهد تعداد دیگری از هم‌وطنانمان را کشته است. ظاهرا در مقابل خدماتی که برادر دکتر پوتین و شرکا به ما می‌دهند جان ما کمترین ارزشی ندارد و ضمنا برادر دکترها و نوابغی که درتشکیلات هوایی به‌کارحفاظت مشغولند و باید در این موارد احتمالا گاهی کارهایی هم انجام بدهند به اموردیگری اشتغال دارند و خیلی وقت نمی‌کنند به این گونه مسایل پیش پا افتاده و بی‌اهمیت مشغول باشند.
امیدواریم که این گونه موارد احیانا مانعی در جهت گسترش ارتباطات ما با برادران چینی و روسی نشده و دست در دست هم میهن خویش را کنیم آباد. به خانواده‌ی مقتولین هم صمیمانه توصیه می‌کنم که خیلی هم سخت نگیرند بالاخره معلوم است که اشتباه خلبان بوده و طبق قضا و قدر عزیزانشان نابود شده‌اند. اشکال فقط این‌جاست که در آن یکی سقوط هفته‌ی پیش شنیدم که ارمنستانی‌ها برای مسافران ایرانی مراسم برگزار کرده‌اند و برای چهارتا و نصفی ارمنی کشته شده عزای عمومی اعلام شده ولی خب ما که وقتمان گرفته ‌تر از این حرف‌هاست و باتوجه به‌این که درحال آماده کردن خود برای مدیریت جهان هستیم طبیعتا فرصتی برای این جور موارد کم ارزش نداریم.
حالا با توجه به‌این‌که ظاهرا قرار است به صورت هفتگی از این حوادث داشته باشیم پیشنهادی هم دارم که برگزاری مراسم و این جور چیز‌های بی‌اهمیت را بدهیم کشورهای دور و بر نوبتی برگزار بکنند. برای پذیرایی از میهمانان هم می‌توانیم از ایالات متحده‌ی کومور قند و چای وارد کنیم و با استکان روسی توسط برادران لبنانی مراسم را اجرا کنیم.
ضمنا با توجه با این که سیستم انتخاب مشاغل مسئول در این جور کارهای بی‌اهمیت ظاهرا شیر یا خطی است درخواست دارم که اگر امکان دارد و جای کسی تنگ نمی‌شود مدتی هم یکی از این شغل‌هارا به من هم بدهند . باور کنید از بچگی به هواپیما بازی خیلی علاقه داشتم.
 

دزدهای دو قلو

 

من آموختم كه افسوس گذشته و ترس از آينده دزدهاي دوقلويي هستند كه لذت لحظه حال را از ما مي دزدند.

 

آسیاب به نوبت (نوبت استاد شجریان)

نوبت استاد شجریان

.
لطفا عجله نکنید، آسیاب به نوبت است و حالا نوبت استاد شجریان است.
متنی مثلا افشاگرانه در مود استاد شجریان نوشته شده و هرچه مزخرفاتی که معمولا بلدهستند ( و تنها چیزی هست که بلدند) به ایشان گفته‌اند. البته ایشان شانس دارند که هنوز مثل شاملو به قتل متهمشان نکرده‌اند که این هم خیلی دور ار ذهن نیست.
همه‌ی استادان، بزرگان، دانشمندان، فرهیختگان، نوابغ، هنرمندان، شعرا،وخلاصه هرکسی که سرش کمی به تنش می‌ارزد خود را آماده کنند که توپخانه‌ی برادر دکترها آماده‌ی شلیک است .
لطفا عجله نکنید، آسیاب به نوبت است!

کدام راه را باید انتخاب کرد؟

انا الله وانا اليه راجعون "بازگشت همه انسان ها به سوي اوست "

سوال : او كيست؟

جواب : خدا

سوال : خدا چه ميگويد ؟

جواب : او آزاد است ، ما را خوب و راه بد را نشان داديم ، انتخاب با اوست .

سوال : او كيست ؟

جواب : انسان

سوال : انسان چه مي گويد ؟

جواب : (...)

انسانها علايق ، سليقه و عقيده هاي مختلفي دارند و شيوه ي تفكر انسان ها با هم تفاوت دارند و همواره انسان از اوايل بشريت وارد گروه هايي ميشد كه در آن گروه از لحاظ سليقه و عقيده و تفكر مشابهت بيشتري در خود مي ديد ، متناسب با گذشت سال ها ، ده ها و سده ها روابط بين گروه ها و فرهنگ ها گسترش پیدا میکرد و انسان ها عقيده ها و سليقه مختلف و جديدي را مي ديدند. و خواه يا نا خواه بر آنها تاثير ميگذاشت. كار به آنجا رسيد كه در قرون گذشته گروه هاي خاصي همواره با با جنگ و جدال و مناظره و... ميخواستند شيوه و راه و رسم زندگي خود را بر ديگران تحميل كند. چون فكر ميكردند حرف ها خودشان درست است و آن طور که خودشان برداشت مي كنند ، ديگران هم بايد به آن صورت برداشت كند. و بعضي گروه ها این را نمي پذيرفتند و بعضا گروه ديگر هم به همین شيوه فكر ميكردند. و در نهايت با چنين تفكراتي عجيب بود كه بينشان جنگ و خون ريزي پيش نياد كه اكثرا هم رخ ميداد.و در جنگ و خونريزي هم انسان ها فرصت خود شكوفايي و بهتر زندگي كردند را نداشتند و ندارند.

سوال : حق با كدام گروه است؟

جواب : همه گروه ها ( به نظر همه گروه ها ، حق با خودشان است.)

سوال : چه كنيم كه انسان ها در زندگي دچار جنگ و خون ريزي نشوند و همواره مردم به خود شكوفايي و بهتر زندگي كردند خود بپرداند؟

جواب : دو راه وجود دارد ،

راه اول : به تمام سليقه و عقيده ها مردم احترام بگذاريم و همه مردم با هر نوع سليقه و عقيده وارد جامعه بشوند و ديگر مردم ، بدون تعصب به سليقه و عقيده ها بنگرند و با آزادي عمل يكي را انتخاب كند يا نكند (انسان آزاد است).چون انسان ها عقل دارند ، و اين عقل از زمان خلق بشريت تا به امروز رشد داشته و خواهد داشت و اين عقل است كه انسان را از حيوان جدا كرد و اين عقل است كه علوم مختلف بشريت را كشف كرد و خواهد كرد و اين عقل است كه انتخاب ميكند. چه انتخاب خوب باشد چه بد.

وچون عقل در حال رشد و كامل شدن است ، پس روز به روز انتخاب هاي انسان در حال كامل شدن و بهتر شدن است.

(اين راه به آزادي بيان ، عقيده و انديشه بدون وابستگي به فرقه يا مذهب خاص اشاره دارد.)

راه دوم : به سليقه و عقيده ديگران احترام نگذاريم و سليقه و عقيده ديگران را محكوم كنيم ، و يا در صورتي به سليقه و عقيده ديگران احترام بگذاريم كه سليقه و عقيده ما را زير سوال نبرند.

و تمام فرصت ، منابع ، هزينه و رسانه ها براي و به نفع سليقه و عقيده و تفكر ما صرف شود و گروه هاي ديگر با سليقه و عقيده خود ، حق استفاده از فرصت ، منابع ، هزينه و رسانه ها را ندشته باشند و يا بسيار محدود باشد و يا گروه ها و تفكرات ديگر را محكوم و يا مجازات كنيم .

در اين صورت از عقل عموم استفاده نشده و عقل گروه خاص ترويج و تبليغ مي شوند و به صورت يك جانبه ، گروهي رشد پيدا ميكنند.و اين يعني تفكر و عقيده كروهي را محدود و محكوم ميكید تا به عقیده و تفکر ما لطمه ایی نزنند. و چون اين تفكر عقيده را به صورت قانون در مي آوریم و خيلي راحت می توانیم ديگر گروه ها را محكوم ميكنیم.

و در اين صورت هرگز جامعه رشد نمي كند بلكه گروه هاي خاص هستند كه رشد ميكنند. و انسان ها هم كامل نمي شوند بلكه هدايت مي شوند.

( اين بند به آزادي بيان گروه خاصي اشاره دارد كه عقيده اين گروه بر اين است كه انسان ها نمي تواند از عقل خود استفاده كند بلكه بايد عقل را هدايت كنيم به آن تفكريي كه ما (گروه خاص) مي دانيم درست است .)

سوال آخر : كدام راه را انتخاب مي كنيم؟

جواب : اين جواب ديگه با شماست ...